#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_153


ــ نمیام .

ــ اون روی منو بالا نیار … بلند شو بریم …

نگاهش کردم … دلم مهربانی هایش را می خواست ..اما دیر وقتی بود از من دریغ کرده بود … دیگر برایم پدر نبود !!!

کتاب را بستم و برخاستم .. نه اینکه بترسم که عصبانی شود .. نه … دلم برای دیدن عزیزجون و حاجی بابا پر می زد . نمی خواستم هنوز نرسیده درگیر مشکلات من شوند.

ــ لام تا کام در مورد اتفاقات اخیر حرف نمی زنی … فهمیدی ؟

سر تکان دادم . بی حرف از کنارش گذشتم و زود تر از او رفتم بالا .

باورودم همه ساکت شدند … عزیز جون بود که با بهت و ناباوری بر خاس : شهرزادم …

صدایم لرزید …بغضم گرفت : سلام عزیزجون !

چه آغوش مهربانی خدایا … چقدر تشنه ی محبت بودم …

در آغوشش حل شدم . مرا محکم به خود فشرد : قربون قدو بالات مادر … چی به روزت اومده چرا اینقدر لاغر شدی ؟ رنگ به روت نمونده ؟

لبخندی پر درد بر لبانم نشست : چیزی نیست عزیز خوبم …

از آغوشش بیرون آمدم و در آغوش حاجی بابا فرو رفتم … بوی تنش را همیشه دوست داشتم . عطر خاصی داشت …

او هم موشکافانه نگاهم کرد و رو به مادر گفت : چیزی رو از ما مخفی می کنین ؟ این دختر کجا و شهرزاد شاد و سرحالم کجا ؟ چی شده ؟

پدر وارد شد : چیزی نیست آقاجون … الانم از من و شما سرحال تره .

سرم را پایین انداختم . نگاه ها برایم شکنجه بود !

عزیز جون هردو بازویم را گرفت : ببینمت مادر …

نتوانستم نگاهش کنم . اشک داشت چشمانم .

پدر گفت : نگران نباشید … به خاطر به هم خوردن نامزدیش با صفاست .

بی اراده نگاهش کردم . چه می خواست بگوید ؟



حاجی بابا ناباور تکرار کرد : به هم خوردن نامزدیش با صفا ؟ !!! چطور ممکنه ؟ !!!


romangram.com | @romangram_com