#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_123


نگاهت را دزدیدی : اونم پنجاه پنجاست … معلوم نیست خوب بشم .

ــ برا من که مهم نیست .. اگه من به این روز افتاده بودم دیگه منو نمی خواستی ؟ ولم می کردی می رفتی دنبال زندگی خودت ؟ آره ؟

رو گرفتی : بس کن شهرزاد … به حرفام فکر کن .. من … به خاطر خودت می گم .

بغض تو سنگین تر از من بود ! آرام مرا پس زدی و کاور را روی پاهایت گذاشتی و چرخ های ویلچرت را چر خاندی و به سمت خانه تان رفتی … اشک هایم همچنان روان بود … چه لحظات تلخی . اگر روی حرفت می ماندی و مرا نمی خواستی چه باید می کردم ؟ چند وقت بیشتر به پایان زمان صیغه باقی نمانده بود … اگر تا آن زمان خوب نمی شدی … خدای من از فکر بی تو بودن تنم می لرزید . من حتی ثانیه ای به این فکر نکرده بودم که به خاطر وضعیتت رهایت کنم و به خودم فکر کنم .

*************

ــ چیه شهرزاد ؟ سرحال نیستی ؟

به چشمان سیاهش نگاه کردم . مثل همیشه آرام بود اما پر از حرف .

ــ خوبم .

ــ بگو چی شده ؟

سرم را پایین انداختم : حال و روزمو که میبینی … جایی واسه سر حال بودن نمونده …

لبخند محوی زد : آره … اما امروز دیگه خیلی داغونی !

چقدر به نظرم مهربان آمد … شاید می توانستم کمی با او حرف بزنم …

نتوانستم لبخندش را پاسخ دهم اما گفتم :رامین ، صفا فکر می کنه به خاطر وضعیتش … بهتره که ازش جدا بشم .

نگاهش خونسرد بود سر تکان داد : اگه همچین حرفی نمی زد تعجب می کردم . … مرامش همینه !

او هم از تو تعریف می کرد . از این اخلاقش خوشم می آمد . پشت سرت بد نمی گفت . حتی وقتی که می خواست به من گوشزد کند که حواسم را در مورد مهلا بیشتر جمع کنم .

با یک عالم غصه تو دلم گفتم : حالا می گی چیکار کنم ؟ می شناسیش که … می ترسم رو حرفش بمونه .

نفسش رو بیرون فرستاد : چی بگم که هردوتون واسم عزیز هستین .. هردو تونو دوست دارم …

ــ دارم دیوونه میشم ..من نمی تونم …

اخم هایش در هم رفت : خودتو بذار جای اون … چه تصمیمی می گرفتی ؟ اون حق داره اینو از تو بخواد .. دوستت داره … آیندت مهمه واسش .

اما اگه حرفشو تو این وضعیت قبول کنی … ازش جدا بشی … روحیشو می بازه … نابود میشه … اون الان به تو نیاز داره .. بایدالان خودتو بهش ثابت کنی … البته باید به فکر همه چیز باشی … اینکه ممکنه این وضعیت همیشه همینجوری با قی بمونه … می تونی یه عمر با مردی زندگی کنی که اسیر صندلی چرخداره ؟ اگه می تونی بمون … اگر می خوای خسته بشی و جا بزنی و سر کوفت بزنی همین بهتر که همین الان به حرفش گوش کنی بری دنبال زندگی خودت .

نه . محال بود از تو دست بکشم … محال !


romangram.com | @romangram_com