#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_112

سعی کرد مرا آرام کند : آروم باش عزیزم .. حالش خوبه ..

ــ نه مامان .. خوب نبود .. من دیدمش که ….

نفسم گرفت … بغضی به سنگینی کوه بر سینه ام نشست : مامان … اون … اون .. زندست ؟؟ تو رو خدا راستشو بگو .. زنده ست ؟

سعی می کرد آرام باشد » دخترم این چه حرفیه می زنی .. معلومه که زنده است .. خدا رو شکر که به خیر گذشته …

مادر اهل دروغ گفتن نبود اما آن شرایط برای من خاص بود … ممکن بود دروغ هم بگوید : باور نمی کنم .. می خوام ببینمش …

و خودم را از تخت پایین انداختم … سرم را از دستم کندم … سوزشش عمیق بود اما مهم نبود … نفسم سنگین بود و به سختی می آمد آن هم مهم نبود .. اگر می دیدم که تو خوبی هم به نفسم فکر می کردم هم سوزش دستم … شاید برای حال بدم گریه هم می کردم … اما آن لحظات …

مادر به نا چار بهدنبالم دوید .. از اتاق خارج شدم .. همه چیز دور سرم می چرخید … تار می دیدم .. حالت تهوع داشتم … به او نگاه کردم …. تصویری نا آرام و تار : کجاست ؟ کدوم طرف برم ….

ــ ای وای خانوم … چرا بلند شدی ؟

صدای پرستار بود و مادر چقدر از دیدنش خوشحال شد و اورا به یاری طلبید : نمی تونم آرومش کنم .. کمکم کنید رنگ به رو نداره می ترسم حالش به هم بخوره …

دهان خشکم را گشودم … چه حس و حال بدی : صفا کجاست ؟ چرا بهم نمی گین ؟

صدایم با همه ی گرفتگی اش چقدر بلند بود … سکوت بخش را شکست … شبیه فریاد بود …

پرستار دستم را گرفت : آروم گلم .. باشه .. می ریم ببینش .. اما اول باید یه فکری به حال دستت بکنم .. ببین چه به روزش آوردی … نگاهم به پشت دستم کشیده شد … آن همه خون …. سرگیجه ام بیشتر شد … نفسم سنگین تر .. نتوانستم خودم را نگه دارم .. در حال سقوط بودم که او و مادر نگهم داشتند … مرا به تخت برگرداندند …

چرا نمی زارین ببینمش ؟ مامان تو رو به جون شایان راست بگو .. زنده ست ؟

لبخند زد : به جون خودت به جون شایان آره … چندساعت پیش عملش کردن … باید صبر کنیم به هوش بیاد ..

پرستار در حال پانسماندستم گفت : ببین با خودت چه می کنی .. اون حالش خوبه خدارو شکر … الان می برمت ببینش .. اما از نزدیک نمی تونی ببینیش …

به چشمانم نگاه کرد : الان خوبی ؟

نبودم … اصلا خوب نبودم اما سر تکان دادم : خوبم … باور کنید خوبم …

اما نفسم دست خودم نبود .. رفت و هرچه تقلا می کردم بی فایده بود … به بازوی مادر چنگ زدم … داشتم خفه می شدم …

به سرعت ماسک اکسیژن را برایم آورد و روی دهان و بینی ام گذاشت …

بهتر شدم … اما تا تو را نمی دیدم حالم همین بود .. بدتر می شد که بهتر نه …

وقتی که آرام گرفتم و توانستم کمی آب میوه بخورم و سرگیجه ام رفع شود و نفسم جا بیاید مرا به دیدن تو آورد …

با دیدنت اشک هایم بی مهابا از چشمم روان شد … چشم به مانیتوری دوختم که به من نوید می داد قلب مهربانت چه آرام و منظم می تپد ….

romangram.com | @romangram_com