#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_103


ــ نکشیدم .. فقط خسته ام …

ــ در عشق صفا به تو شک ندارم اما … نمیشه بی خیالش بشی ها .

نا خودآگاه لبخند بر لبانم نشست … چه بزرگ شده بود شهره ی کوچک … چه فهمیده و عاقل .

ــ می دونم عزیزم … اما واقعا نمی دونم چیکار کنم .

ــ اجازه نده پای مهلا به زندگیت باز بشه .

هم عقیده بود با رامین . اما من نمی توانستم … به این اعتقاد پیدا کرده بودم که خوش از چاهی که از خود آورد آب … تو اگر به من و عشق من وفا دار باشی نه مهلا نه صد نفر بهتر از مهلا نمی توانند تو را از من جدا کنند.. من غرورم را به بازی نمی گرفتم . من خودم را به تو تحمیل نمی کردم .

بلند شو آماده شو … تو باید بیای .. من نمی ذارم پا پس بکشی .

دست به گردنش انداختم و بوسیدم صورت دوست داشتنی اش را : قربون تو خواهر خوشگلم برم . صفا اونقدرام بی مرام و بی وفا نیست .. اگه ازش دوری می کنم به خاطر اینه که یه خورده ازش دلگیرم . قول می دم اینم زود برطرف بشه .

آماده شدم . بااینکه بی حوصله بودم … دلگیر بودم .

در حیاط با رامتین و شیرین و شایان ایستاده بودی …سلامم را همه پاسخ دادند و تو حالم را نیز پرسیدی : خوبی ؟

نبودم اما سر تکان دادم : خوب خوب .

رامین هم آمد . نگاهم را به خود جلب کرد اما مرا نگاه نکرد . شاید به حرمت تو .شاید هم دلخور بود .

فرانک و بهارک هم آمدند و تو دم پنجره ی اتاقت رفتی : اومدی مهلا ؟

قلبم از صمیمیت صدایت برای او فشرده شد .

صدایش را شنیدم : اومدم عزیزم .

من نه .. همه شنیدند .. لحظه ای سکوت و رامین بود که جو را عوض کرد : خب .. بریم ؟ دیر میشه ها …

به طرف ما برگشتی . نگاهت به من بود اما من رو گرفتم و به دنبال بقیه روان شدم .

کنار ماشینت ایستادم . آمدی …

رامین گفت با دوتا ماشین بریم .. نمی خواد همه ماشینا رو بیاریم . می دانستم که با او حرف نمی زنی … هنوز سر سنگین بودید… هم تو هم رامین .

سوار شدیم . شایان جلونشست و من و شهره و مهلا هم عقب .

بقیه هم با ماشین رامتین . مهلا مثل همیشه فقط تو را مخاطب قرار می داد … با تو می گفت و می خندید .


romangram.com | @romangram_com