#باورم_شکست_پارت_398

نه راه پس داشت، نه راه پیش. یلدا را مگر می شد نخواست. خودش را بیچاره کرده بود تا از سرش کمی بیرون رود. اما سخت ایستاده بود و خیال بیرون رفتنی نبود. حالا امیرآرمان تمام قد روبرویش ایستاده بود و می خواست ببیند یلدا را؟
- چه صحبتی با خانم تابان داری شما؟
- خب، چطور بگم؟
امیرآرمان پر حرف که برای هر چیزی جوابی در آستین داشت، کف گیرش به ته دیگ خورده بود و کلمات پرواز کرده بودند؟ راه نفس کشیدنش ،کمی دچار اختلال شده بود یا به خیالش اینطور می آمد. دستش را گیر لبه ی تیشرتش کرد و کمی از گلویش فاصله داد.

- به زبان ساده.
- میخوام در مورد دوستش بیشتر بدونم.
دستش ما بین راه از حرکت ایستاد و خیره و بهت زده نگاهش کرد.

- کدوم دوستش؟
- گمونم دانشجوی خودت باشه.
- محض رضای خدا درست حرف بزن من هم بفهمم.
کافی شاپ ماجرا ساز ،به آنی در مقابلش نقش بست و حاضر جوابی های دختر سبزه رویی که انگار نه انگار اولین بار است او را می بیند. عشق در نگاه اول را قبول که نداشت هیچ ،رد هم می کرد.
اما این دختر که از قضا زیادی خوش سر و زبان هم بود در ذهنش پر رنگ شده بود و هر چه کرده بود دست از سرش برنداشته بود و هر چه خواسته بود زبان در کام نگه دارد و حرفی نزد حریف نشده بود و عاقبتش شد این .

romangram.com | @romangram_com