#باورم_شکست_پارت_347

- اصلاً فرض رو بر این بگیریم قبول کرد ،اون پسر مرد زندگی و تکیه گاه میشه ؟
راست می گفت دیگر. از عصر که عزیز کرده اش درد کشیده بود، دل نازک تر شده بود و بهانه می گرفت. خودش که می دانست؛ به خودش که دروغ نمی گفت. دلش تاب خم به ابرو آمدنش را نداشت. عزیز بود ،اما از حد نگذرانده بود و این کارش محبوب ترش کرده بود. اصلاً مگر غیر از همدیگر چه کسی را داشتند.

- حرفات حجت. من امروز کمی حساس شدم و دارم بهانه می گیرم.
از جایش بلند شد و کنارش نشست.

- دل نازکی ات به سرم. بهانه جویی ات به سرم. آخه چرا خودت رو اذیت می کنی حاج خانم.
- امروز زیادی درد کشید. ترسم اینه فردا روز تو خونه تنها باشه کی به دادش می رسه.
- یلدا اینقدر عاقل هست که بدونه چه کاری انجام بده.
تا خود شب هم که دلداری می شنید، پای یلدا که وسط بود هر دو گوشش کیپ می شد و چیزی نمی شنید.

- سلام. چی شده؟ چرا گریه کردی؟
- سلام مونس جان. چیزی نیست. عزیز کرده شون حالش بده، حال خانم هم بد شده.
نگاه عصبانی اش را به محمود دوخت و در برابرش لبخندی تحویل گرفت.

romangram.com | @romangram_com