#باورم_شکست_پارت_341
- نه بابا جان. یلدا بازم حالش بد شده.
حالش بد شده بود؟ باز هم؟ یعنی چه؟ فضول نبود اما این روزها این دختر برایش پررنگ شده بود و دلش بیشتر شناختنش را می خواست.
- ببخشید فضولی می کنم، اما اگر موضوع ...
- یلدا میگرن داره. الان هم مادربزرگش زنگ زده بود که داروش تمام شده، موقع برگشت بگیرم. چیزی نیست. یعنی یلدا از پسش بر میاد.
"خدا را شکر"ی گفت و چرخید تا نقشه ها را بیاورد و دستش حداقل ،حالا و اینجا رو نشود.
نگرانی؟ آن هم برای دختری که تنها یک اسم و فامیل از او می دانست و رسم پدربزرگش را می شناخت زیاد نبود؟
- این نقشه ی اولیه ایه که تهیه کردم. بعد دقیق و محاسبه شده رو آماده می کنم تا کارها به تعویق نیفته.
- خیلی ممنون. فقط در مورد مسئله حساب و کتاب هم..
دستش را در جیبش فرو برد و صاف نگاهش کرد.
- اجازه بدید در این کار خیری که انجام می دید ،من هم سهیم باشم.
- من وسیله هستم بابا جان. اما این جوری صحیح نیست.
romangram.com | @romangram_com