#باورم_شکست_پارت_233
- دستت درد نکنه مادر.
سری تکان داد و به سمت اتاق مونس به راه افتاد. از صبح کمی ساکت تر شده بود. به طور حتم سؤال و جواب های صبح کمی آزرده خاطرش کرده بود.
کاش اصلاً سؤالی نمی کرد، اما با این سؤال چند ساله ی ذهنش چه می کرد. نفسش را مستأصل بیرون داد و
ضربه ای به در زد.
- عمه مونس...
- بله؟ بیا داخل
در را باز کرد و قدم در اتاق نهاد. اتاقش پر از حس خوب بود، درست مثل خودش. نگاهش گیر کرد به صندوقچه ی گوشه ی اتاق. قفل رویش خبر از قدمت و سربسته بودنش می داد.
- بازم که قفل شدی روی اون صندوچه
- آخرم درش رو باز نکردید.
- شاید یک روزی باز کردم.
نگاه حسرت زده ی مونس روی صندوقچه حرفهایی داشت، بس شنیدنی. داستان و قصه ای در این صندوچه بود که تا به حال نشنیده بود و ای کاش عمه مونس رضایت می داد تا این قفل چند ساله ی زبان و صندوقچه را باز کند.
romangram.com | @romangram_com