#باورم_شکست_پارت_160
- یلدا بدم میاد هی تند و تند چشم میگی.
لبخند کم رنگی روی لبش نشست و اولین قاشق را به دهان گذاشت. میلش به غذا نمی کشید ، اما نگاه های نگران را نمی شد نادیده گرفت. پس به زور هم که شده باید کمی می خورد.
- یلدا جان ، فردا هماهنگ کنم میتونی تا جایی با من بیای؟
- کجا؟
- بریم متوجه میشی.
- چشم.
مونس نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهش کرد. مهربان بود و حنون . بالاخره هم نفهمید چشم بگوید یا نه؟
قیافه عمه مونس و حرص خوردنش را که دید لبخندش کش آمد و دل های بود که آرام و قرار گرفت.
- دستت درد نکنه مونس جان .
- نوش جونتون.
- من باید با کسی تماس بگیرم.
از آشپزخانه بیرون رفت و شماره گرفت و منتظر ماند.
romangram.com | @romangram_com