#برده_رقصان_پارت_112
تاریکی لباسهایی را که به من داده بود پوشیدم؛ ولی، پوتین نداشتم. او گفت:
- پاهایت را در این پارچه ها بپیچ، راه رفتن در میان جنگل آسانتر می شود.
من پاهایم را در پارچه هایی که به من داده بود پیچیدم. گفت:
- حالا خوب گوش کن. من به تو می گویم چگونه به خانه برسی.
در حالی که چند بار مکث کرد که صحبتهایش را تکرار کنم. آرام نقشه ای بیرون کشید که مرا به خانه ام در
«نیواورلئان» هدایت می کرد. من به درون جنگل نگاه کردم. کاملاً تاریک بود.
در حالی که دانیل بسته ای را به من می داد گفت:
- بیا مقداری غذاست.
صدای خرخر از آغل خوکها توأم با جیغ بچه خوکها و قدقد خواب آلود مرغی به گوش رسید. گفتم:
- متشکرم، دانیل.
او گفت:
- امیدوارم سفر بی خطری در پیش داشته باشی.
همان گونه که دستی به سر راس کشیده بود، می خواستم دستی به سر من نیز بکشد؛ اما، دستهایش بی حرکت در
کنارش باقی ماند. من به چهره اش نگاه کردم. او لبخندی نزد. حتی هنگامی که من آنجا ایستاده بودم، فاصلۀ بین ما
بیشتر می شد. من ایستاده بودم و به صدای نفس کشیدنش گوش می دادم. از عاطفۀ عمیقش آگاه بودم. احساس حق
شناسی با یأس آمیخته بود. من به فکر پرویس افتادم.
او گفت:
- راه بیفت. حالا!
من از کلبه بیرون آمدم. دانیل زندگیم را نجات داده بود. بیش از این نمی توانستم انتظار بکشم.
بازگشت به خانه و بعد
من در جنگل و تاریکی وحشت کردم. تنها نشانی از کوره راه بر بوته های انبوه مشاهده می شد. با پاهای پیچیده ام
اغلب مجبور بودم توقف کنم و با انگشتانم دنبال آن بگردم تا دوباره آن را پیدا کنم. به هنگام بیداریم، پرندگان با
صدای تیز و نالان بیدار شدند. نور صبحگاهی هنوز برای نفوذ در جنگل ضعیف بود، هر چند موقعی که مستقیماً به بالا
نگاه می کردم، آسمان را که کمرنگ می شد می دیدم. تردید داشتم که با سرعت هرچه بیشتر حرکت کنم یا اینکه
romangram.com | @romangram_com