#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_296
-اره گلم...میبینه
-یعنی بهش بگم دلم برات تنگ شده میشنوه؟
-لبخند غمگینی زدم: میشنوه غزالم...صدای تو رو بیشتر از ما میشنوه،چون خیلی دوستت داشت
لب برچید، به سمت سنگ خم شد : خاله جونم خیلی دلم برات تنگ شده، مامانی میگه جات خیلی خوبه،خاله یه وقت منو یادت نره ها،من خاله ملودیم دوست دارم،ولی تورو بیشتر دوست دارم بیشتر به سمت سنگ خم شد و روی عکس یلدا رو ب*و*سید:بریم مامان؟
به روش لبخندی پاشیدم:بریم عزیز دلم
کنارم حرکت میکرد:اروم شدی؟
سر تکون دادم: شدم!
-دل بزرگی داری خانومم ... قدم هامو باهش یکی کردم و لبامو زبون زدم: فقط بخاطر اون ملاقات؟!
-اون ملاقات کار هر کسی نیست به روبرو خیره شد و ادامه داد:و تو هم هر کسی نیستی
-همه آدما لایق یه فرصت دوباره هستن،نباید بی جهت این فرصت رو ازشون دریغ کنیم
-حتی اگه بدترین بلاها رو برامون بوجود اورده باشه؟
با لبخند دستمو تو دستاش گذاشتم: چیزی به اسم بدترین وجود نداره، من لیندارو مقصر نمیدونم....حداقل الان که فکر میکنم ،مقصر نمیدونم! اون بیماره و احتیاج به درمان داره حتی اگه تو اون آسایشگاه بستری و زیر نظر پلیس باشه....بازم یه بیماره، بیمار روحی ای که گواهی عدم تشخیص سلامت روحیش صادر شده!
با پنجه هاش انگشتام رو قفل کرد:واسه این چیزاست میگم تو هر کسی نیستی!
آروم خندیدم که ادامه داد:مامانت زنگ زد گفت بریم اونجا،
تو ماشین نشستیم:
-خوبه که همه چی به روال عادی برگشته، دوستش دارم
-چیو؟
-این ارامشو
با بدجنسی دستی به چونه اش کشید وگفت: لابد ماهم اینجا هویجیم خانم؟!
romangram.com | @romangram_com