#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_293
تقطه سیاهی از اسمون روی پشت بوم فرود اومد این بار اشتباه ندیدم.. کاملا دیدم ...به لرز افتادم
لیندا: جفتتون احمقین، هم تو...هم ارسام، اگه الان اینجایین فقط بخاطر حماقتاتونه ...بار اول هانا، بار دوم،بازهم هانا!هانایی که زندگیمو دزدید و باز هانایی که نقشه هامو نابود کرد ، بخاطر اون دوست پسر احمقت من زندگیمو باختم!اونی که هلاک میشدین واسه هم... رگ گردن ارسام برجسته شده بود داد زد: خفه شو لیندا
-چیه مهندس؟ طاقت شنیدن حقیقتو نداری؟بخاطر معشوقه گذشته همسرت زندگی من تموم شد، اون سرگرد راستین عوضی ای که داراب و دستگیر کرد،دارابی که هیچ وقت ردی از خودش به جا نمیذاشت ، به راحتی حکم اعدام پسر عموی منو گرفت،کسی که بعد تو عاشقانه میخواستمش...
سد گلوم شکست! نمیتونستم حرفاشو بفهمم...فرنود الان کجای زندگی من جای داشت؟؟من چه کاری با اون داشتم که لیندا انتقام زندگیشو از من میگرفت؟! رو به من گفت:
من از تموم زندگیت با خبرم...میدونم دوست پسرتو دوست داشتی میدونم پدرت تو رو مجبور به ازدواج با ارسام کرد ، اینم میدونم که ارسام ،شوهر احمقِ تو واسه عذاب دادن من با تو ازدواج کرد فقط واسه اینکه از سر لجبازی بهم ثابت کنه منو نمیخواد ...
از حرفاش شوکه نشدم برعکس کاملا اروم بودم، حرفاش برام تازگی نداشت و این شاید تنها امتیاز مثبت برای من تو اون شرایط تلقی میشد
فریاد ارسام تو اون باغ متروکه انعکاس پیدا کرد:لیندا ساکت شــو
-ساکت نمیشم مهندس! چرا اعتراف نمیکنی ؟چرا به زنت نمیگی عاشقم بودی و فقط واسه اینکه با رفیقت به قول خودت رو هم ریخته بودم ازم متنفر شدی و خواستی به خودت ثابت کنی بهتر از منم برات هست؟بهش بگـو
-هانا حرفاشو باور نکن داره مزخرف میگه! من واقعا تو رو میخواستم ،واقعا دوستت داشتم ، لیندا چرا داری تو زندگیم اتیش میندازی لعنتــی؟؟ من حالم از تو و رفتارای سبک سرانه ات بهم میخورد مــــن یه تـــار موی گندیــده هانــا رو با صد تا مثــل تو عوض نمیکنــم، جلوی رفتنت رو نگرفتم چون میخواستم زودتر از دستت راحــت بشم چون میدونستم اونی نیستی که دنبالشم
- هنوزم دیر نشده ارسام،میتونی بیخیال هانا بشی...من خیلی عوض شدم..خیلی.... و بعد قهقهه بلندی زد
ارسام چشمشو به جایی دوخت و بعد رو به لیندا گفت: درسته،هم عوض شدی هم عوضی! تو جوابتو همون شیش سال پیش گرفتی منم برای این چرندیات تو اینجا نیومدم فقط واسه سلامتی خانوادم از توی کفتار اینجام... ازادشون میکنی یا نه؟
سرم رو نامحسوس به اون سمتی چرخوندم که ارسام نگاه میکرد ، از گوشه چشم نگاه کردم ..چشمام گرد شد...دستش رو به معنای هیس روی بینیش گذاشت و اشاره کرد برگردم اروم طوری که اتفاقی نیوفتاده چرخیدم، ولی دهانم خشک شده تو دلم اشوب بود... فرنود راستین هم اینجا بود،از ذهنم گذشت که اون ساک خالیه!
لیندا:اول پولا
-رو چه حسابی؟؟ بگو ولشون کنن تا پولا رو بگیری
-گفتـــم اول پــولا...خشایارساک رو بگیر ازش. یکی از اون مردها به سمت ارسام رفت و ساک رو ازش گرفت ارسام با حالت درمونده ای چشماشو بست و دستی به صورتش کشید... ،به یقین رسیدم که تو ساک خبری از پول نیست باز هم به سمتی که فرنود مخفی شده بود نامحسوس نگاه کرد، یکی از دلایلی که فقط من متوجه نگاه های خاصش به اون اتاقک کوچک پشت بوم شده بودم این بود که تک تک رفتار هاش رو زیر ذره بین گرفته بودم و باقی افراد همه حواسشون به پولایی بود که قرار بود نصیبشون بشه!!... لیندا زیپ رو کشید ضربان قلبم بی وقفه شدت میگرفت ، سرش رو بالا اورد و با خشم داد زد: منو مسخـــــره کــــردی؟؟؟؟؟؟؟
به سرعت اسلحشو از روی زمین برداشت تو پاهام احساس ضعف میکردم:
-دستاتو بذار رو ســرت! هیچ کس از جاش تکون نخوره.
پس اون نقاط سیاهی که روی پشت بوم فرود می اومدند توهم نبود، ارسام با فرنود هماهنگ کرده بود!
هر یک از افراد به سمت بقیه هجوم میبردند و اونا رو روی زمین میخوابوندند لیندا از فرصت استفاده کرد به محض ازاد شدن غزال رو تو یه چشم بهم زدن کشید به سمت خودش از ترس چشمام گشاد شد، اسلحه رو کشید و گذاشت کنار سر غزال...دهانم خشک شد ... دیگه نبضی برای تپیدن نداشتم
romangram.com | @romangram_com