#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_290
مامان؟
-جانم؟
-دزدیدمون؟
دهنم خشک بود و حال مناسبی نداشتم:
-نه مامان جان
کنجکاوانه دوباره سوال کرد: پس چرا نمیذاره بریم خونمون ؟دلم واسه بابا تنگ شده
نمیدونستم جواب پرسش های کودکانه اش رو چجوری بدم سرمو روی سرش گذاشتم و موهاشو ب*و*سیدم: منم دلم تنگ شده عروسکم
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که این بار داخل شد و گوشی ای رو کنار گوشم گذاشت:
حرف بزن...با توام...منو نگاه نکن ..عاشق سینه چاکته.بهتره امروز از نگرانی درش بیاریم.
صدای خسته ای پخش شد : الو؟
دلم به درد اومد و مهر سکوت رو لبام زده شده بود: الو؟ چرا حرف نمیــ.... هانا؟؟! تویی؟؟
لبامو بهم فشردم تا اشکام سرازیر نشه ...غزال تو آ*غ*و*شم جا گرفته بود چونمو رو سرش گذاشتم و اروم موهاشو ب*و*سیدم چشممو بستم و یه قطره اشک رها شد
مضطرب گفت: هانا؟؟؟تو رو به علی حرف بزن...سالمی؟؟؟هانا!
لرزون زمزمه کردم:غزال پیشمه ارسام
بلند گفت: کجایین؟؟؟؟ تا خواستم حرف بزنم گوشی از کنار گوشم جدا شد و صدا روی ایفون پخش شد:
-به به...مهندس راد منش! احوالات شما؟
نعره کشید: به قران این دفعه زندت نمیذارم....قسم میخورم با دستای خودم میکشمــت لیـــندا...حروم زاده چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟من چه هیزم تری به تو فروختم ؟؟؟؟ اسیبی به اونا برســـه زنده زنده اتیشــت میزنـــم
-آ ...آ... نشد...باید یه جوری باهم کنار بیاییم، اگه زن و بچت رو سالم میخوای باید به حرفم گوش کنی..فهمیدی؟ بایـــد
درمونده گفت: لیندا تو رو خدا با هانا و غزال کاری نداشته باش، هر کاری بگی میکنم ، هرچی بخوای بهت میدم ، فقط با اونا کاری نداشته باش
romangram.com | @romangram_com