#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_260

ارش با داد و اخم غلظی تشر زد:

-من میگم چیکار باید بکنی چیکار نباید کنی،پس باید یه بار دیگه همه چیز رو مو به موتعریف کنی روشنــه؟

خورشید مثل بید میلرزید ارش دوباره با همون لحن گفت: روشنــه؟؟

سرش رو پایین انداخته بود و با دستهاش بازی میکرد ارش از جاش بلند شد و تو اتاق قدم میزد که صدای بغض دارش بلند شد: من کاری نکردم ارش به سمت میز خم شد:

-خانم کمالی هرچقدر ساکت باشین به ضرر خودتون تموم میشه،من هنوزم سر قولم هستم ،میتونم برات تخفیف قائل بشم فقط به شرطی که با ما همکاری کنی

خودتم میدونی جرمت چقدر سنگینه با حرف نزدن نه تنها معجزه ای رخ نمیده بلکه در نهایت خودتی که ضربشو میخوری .خورشید با دستاش بازی کرد انگار که داشت راضی می شد،تو این مدتی که مهمون ما بود ه*ر*زمانی که میخواستم ازش بازجویی کنم متوجه می شدم بدجوری میترسه ولی یه جوری این ترس رو پشت چهره ی به ظاهر محکمش حفظ میکرد؛ رفتارهاش تناقض عجیبی داشتند، لحظه ای ترسون و حیرون و لحظه ای بعد گستاخ و بی پروا! فقط از عمق نگاهش میشد فهمید تا چه حد میترسه و برای اینکه خودشو اروم کنه با دستاش بازی میکرد،این حرکتش منو بدجور اشفته میکرد به حدی که هر وقت جلوی من این کار رو میکرد از کوره در میرفتم و به اخرین درجه عصبانیتم میرسیدم به همین دلیل بود تا زمانیکه من ازش بازجویی میکردم چیزی نمیگفت ولی الان که ارش داشت ازش بازجویی میکرد حاضر به حرف زدن شد..حداقل چون دیگه کسی به اسم سرگرد راستین ازش بازجویی نمیکرد تا اونو تا به حد مرگ بترسونه!..

خورشید:اگه من اعتراف کنم،عاقبتم چی میشه؟ این حرفا رو با لرزش خاصی میگفت

ارش با اخم گفت:تو به اونش کار نداشته باش اونو رای دادگاه معلوم میکنه ولی بازم بهت بگم هرچقدر با ما همکاری کنی به نفع خودته..حداقل خودتو بدبخت تر از الان نکن...از فرصتت استفاده کن. بعد از سکوت طولانی ای شروع به حرف زدن کرد که ارش حرفاشو ضبط کرد:

-18 سالم بود که مامانم مرد، بابام بعد مرگ مامانم از پا افتاد سکته ای که کرد باعث شد برای همیشه زمین گیر بشه و دیگه مثل قبل نشد تموم دلخوشی اون سالم این بود که دانشگاه قبول شم ولی با این اتفاق همه زندگیم نابود شد دیگه درس خوندن برام معنی نداشت تک دختر بودم، باید پرستاری بابام رو میکردم،خونه داری هم میکردم از طرفیم باید یه جوری خرج خونه رو در میاوردم با اینها دیگه دانشگاه رفتن به چه دردم میخورد؟ به فرضم که میرفتم اخرش باید مدرکمو قاب میکردم به دیوار!

ارش- یعنی هیچ فامیل نزدیکی اقوامی کسی رو نداشتین؟

خورشید: دلتون خوشه ها جناب سرگرد! فامیل کیلو چنده تو این دوره زمونه!؟فامیلای مادریم که دیگه از بیست متری خونه مون هم رد نشدن فامیلای پدریمم کاری به کارمون نداشتن چون از وضعیت بابام خبر داشتن میترسیدن نکنه یه وقت خرج دارو و دوای بابام بیفته گردن اونا!هه اخر مرام و معرفت بودن!

-خب بقیش؟...

-خودم بودم و خودم!مونده بودم چجوری باید داروهای بابامو بخرم حتی چندین بارهم از نون شب خودم گذشتم تا یه جوری پولامو پس انداز کنم بتونم دواهاشو بخرم.یه دوست داشتم از دوران دبیرستان باهم بودیم،یه روز اومد خونمون و از وضعیتمون با خبر شد دیگه نتونستم چیزی رو تو خودم نگهدارم اون روز کلی براش درد و دل کردم فقط میگفت خدا بزرگه..اون جریان گذشت تا اینکه همون دوستم کنکور داد و دانشگاه قبول شد بماند که چجوری روزامو با بدبختی سر میکردم ..نزدیکای بهمن بود که اومد پیشم..قبلشم بهم سر میزد و گاهی اوقات با خودش یه مقدار مواد غذایی می اورد ، فقط هم اون از جیک و پوک زندگیم خبر داشت. اون روزی که امد پیشم خیلی خوشحال بود بهش گفتم چه خبره؟ با خوشحالی گفت دیدی بهت میگفتم خدای تو هم بزرگه برات کار پیدا کردم که هم بتونی داروهای باباتو بخری هم خرج خودتو در بیاری...

-چی میگی تارا؟کار چی پیدا کردی؟

تارا-خورشید یکی از همکلاسیام که از قضا ترم اخریه از اون خر پولاست! سنشم از همه بیشتره بگو خب! یه مغازه داره ماله خودشه میگفت به یه همکار احتیاج داره اگه کسی رو میشناسیم یا خودمون میخواییم معرفی کنیم منم اولین کسی که به ذهنم رسید تو بودی بهش گفتم به کارش احتیاج داری اونم کارت مغازه اشو بهم داد بدم بهت تا بری خودتو معرفی کنی..فقط نگی نه که از دنیا ساقطتت میکنم!

اولش زیاد خوشم نیومد که برم واسه یه پسر کار کنم خودم تو فکر کار کردن بودم ولی در صورتیکه صاحب مغازه مثل خودم یه زن باشه ولی واقعا به کارش احتیاج داشتم و این فرصت هر فکری رو از من میگرفت

-ادرسش کجاست؟اصلا طرف رو میشناسی؟ادم قابل اعتمادی هست؟

تارا-اره بابا کافیه یه بار ببینیش کاملا مشخصه از خانواده با اصالتی هستن.. کارت رو از دستش گرفتم تا اسرع وقت برم سراغش. روز بعدش همراه تارا به مغازه پسره رفتیم چون تارا واسطه ما بود با اون میرفتم بهتر بود،وقتی تارا رو دید خیلی گرم باهاش برخورد کرد تارا منو معرفی کرد و اون پسر هم بلافاصله قبول کرد یه مغازه لوازم ارایشی نسبتا بزرگ داشت من که فقط به فکر حقوقش بودم اولین سوالی که پرسیدم این بود که حقوقم چقدره...جوابشو که شنیدم دیگه صبر رو جایز ندیدم و قبول کردم براش کار کنم

ارش-یعنی اصلا برات مهم نبود با کی داری کار میکنی؟اینکه ادم قابل اطمینانی باشه؟


romangram.com | @romangram_com