#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_257
خندمو قورت دادم:نخیراز این فکرا نکن، حالا که از این خبرا نیست!
مقابل رستوران لوکس و بزرگی پارک کردپیاده شدیم که دستمو گرفت و به سمت طبقه بالا راه افتاد.اکثرا زوجهای جوون نشسته بودند. سر میزی که از قبل خودش رزرو کرده بود نشستیم.
خب تعریف کن ببینم چه خبر؟
-خبری نیست..همش خونه ام دیگه!از جام بلند شدم :برم دستامو بشورم میام. سرشو تکون داد. تو دستشویی بعد از شستن دستهام تو ایینه خیره شدم..خدایا چجوری بهش بگم؟؟دوباره به شکمم دست کشیدم از ذوق جیغ خفه ای کشیدم و لبمو به دندون گرفتم:الهی قربونت برم مامانی که روز تولدم مامانتو سورپرایز کردی!اروم با خودم خندیدم..خوب بود کسی تو دستشویی نبود.بعد از ده دقیقه که تو دستشویی با نی نیم حرف زدم به سمت میز حرکت کردم..تا خواستم بشینم نگاهم به اطراف افتادچون تا اون لحظه سرم پایین بود متوجه اطرافم نبودم،کل میزها پر شده بود از دسته های بادکنک قرمز رنگ قلب و میز خودمون هم با ریسه های قرمز و سفید تزیین شده بود..هم متعجب بودم هم ذوق زده. همون لحظه سه تا گارسون ها اومدند و با ویالون اهنگ تولد مبارک رو نواختند...یکی دیگه هم دستش یه کیک بزرگ قلب بود که روش با خامه نوشته شده بود:"تولدت مبارک دلیل بودنم"
کیک رو روی میز گذاشتند و اون سه تا گارسون همچنان مشغول زدن اهنگ بودند.دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم تا بیشتر از این ذوق زده نشم! از جاش بلند شد و به سمتم اومد..اهنگ تموم شد و همه ی حاضرین که نگاهشون رو میز ما ثابت بود شروع به دست زدن کردند..بادکنک ها رو به سمتم گرفت و گونه هامو ب*و*سید
-خوشت اومد؟
-وای، چی بگم خیلی هیجان زده شدم مرسی که بخاطر من اینکارا رو کردی.
-اینا که چیزی نیستن عزیز من...من حاضرم جونم رو هم برات بدم. خندیدم و گفتم: خدا نکنه.چشمامو بستم و شمع های کیک تولد 26 سالگیم روبا ارزوی خوشبخت بودنم کنار ارسام فوت کردم...وارد 26 سالگی شدم..! و بعد از اون جعبه ای که سرویسی طلا سفیدِ ظریفی مقابل چشمام گرفته شد هیجانم رو دو برابر کرد
کیک رو که بریدیم به همه کسایی که تو رستوران بودن نفری یه بشقاب دادیم. بعد از اون همه غذایی که خوردم و اون کیک خوشمزه دیگه نای بلند شدن نداشتم.
تو ماشین نشسته بودیم و من هنوزم تو این فکر بودم که چجوری بهش بگم؟ انقدر تو فکر بودم که دیدم بعد از دور زدن کل شهر رسیدیم خونه..
رو مبل نشسته بود و منم کنارش مشغول فیلم دیدن بودیم.از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم پاکت رو از کشو بیرون کشیدم و نگاش کردم بلند صداش کردم:ارسام
-جانم؟
-یه لحظه میای؟
تو چار چوب در ایستاد: جونم؟
شیطنتم گل کرد:هوم؟هیچی..مهم نبود بیخیال برو فیلمتو ببین
رگ فضولیش تحریک شد:چی میخواستی بگی؟
-گفتم که چیزی نبود بیخیالش..
-چیزی نبود و اینجوری چشات داره برق میزنه خندتم لحظه به لحظه داره کش میاد؟
-کی؟من؟
romangram.com | @romangram_com