#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_254

.دیروز با کلی ترس و لرز دکتر رفتم و ازش خواستم تا برام ازمایش بنویسه ولی بعد از معاینه بهم گفت چیز خاصی نیست و در اثر اختلال هورمون های عصبی یا هوای الوده این حالت بهت دست داده و سفارش کرد جز موارد ضروری از خونه بیرون نرم تا حدودی خیالم راحت شد.ولی امروز که اصلا بیرون نرفتم باعث شد تا دوباره نگرانی به جونم چنگ بندازه.برای لحظه ای کل تنم داغ شد و حس کردم محتویات معدم داره به سمت دهنم هجوم میاره ولی این اتفاق نیوفتاد.سرگیجه بی اندازه امونم رو بریده بود تو دلم به خودم تشر زدم:کمتر تلقین کن!

کف زمین دراز کشیدم که تلفن زنگ خورد با سستی تلفن رو برداشتم: الو؟

-سلام نفسم خوبی؟صداش سراسر شوق بود

سلام نه زیاد ..نگران شد: چی شده؟

- سرم خیلی گیج میره دیوونم کرده..تو چطوری خوبی؟

-میخوای بیام دنبالت بریم دکتر؟

-نه بابا خوب میشم..چیزی نیست

-تو که منو دو هفته ست کشتی حالا امروز باید سرت گیج بره؟منو باش گفتم الان کلی جیغ جیغ میکنی... تولدت مبارک عزیز دلم ...خندیدم:

-دست خودم نیست که سرگیجست خوب یدفعه میاد!...مرسی عزیزم ..ظهر میای خونه دیگه؟

-مگه میشه نیام؟

-پس منتظرتم

باشه گلم..فعلاخدافظ

نمیدونم چرا دلشوره دست از سرم بر نمیداشت ازجام بلند شدم ماهیتابه رو توی سینک پرت کردم . به سمت اتاق رفتم بعد از حاضر شدنم کلید و مقداری پول رو برداشتم و سریع از خونه خارج شدم.

با کاغذ توی دستم بازی میکردم و به زنای اطرافم نگاه میکردم به ساعتم نگاه کردم بیست دقیقه به یک! پوف...همون لحظه توی بلند گو اعلام کردند:شماره 128 از جام بلند شدم میترسیدم قدم بردارم..بالاخره با سلام و صلوات راهی اتاق کوچیکی که گوشه سالن بود شدم.

-ببخشید خانم من کی باید بیام جوابم رو بگیرم؟

- گفتین فوریه؟

-بله

- پس تا سه ساعت دیگه جوابتون حاضره.

ساعت نزدیک دو بود..از استرس روی مبل نشسته بودم وبه پاندول ساعت خیره شده بودم.گوشیو برداشتم و شماره گرفتم:


romangram.com | @romangram_com