#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_245
از لحنش روده بر شده بودم از خنده: واسه چی؟
با حرص گفت:چمیدونم مامانه دیگه!..میگه خبرت مثلا تازه عروسی !!!
موهاشو کشیدم که جیغش درومد: زهرمار!خجالت بکش بی تربیت،این ادب جدیتو از کی یاد گرفتی؟
با جیغ گفت:ول کن موهامو..همین دیگه..یه خواهر بزرگتر مثل تو داشته باشم بهتر از این نمیشم...آی ولم کن!
-به به مارال خانم بیا ببین دخترات چجوری افتادن به جون گل و گیس همدیگه.!منو هانیه مثل ترقه تو جامون پریدیم.. چهره گرفته اشو دیدم احساس کردم به اندازه 24 سال عمرم دل تنگش بودم نمیدونم یدفعه حجم اون همه دلتنگی از کجا اومد،وقتی به خودم اومدم که دیدم تو آ*غ*و*شش جای گرفتم و موهامو نوازش میکنه.
- سلام بابا
- سلام به روی ماهت..خوبی بابا؟آرسام خوبه؟
-بابا دلم برات تنگ شده بود
-چه عجب بعد دو هفته دلت تنگ شد که سری بهمون بزنی
دستاشو از موهام جدا کردم و ب*و*سیدم..:
-هانا خوبی بابا؟ شوهرت کجاست؟
-خوبم بابا..خوبم...خونه ست.نیومد. تا بابا خواست چیزی بگه مامان وارد شد و با خوشحالی ب*غ*لم کرد.
***
-خوب شده بود؟
-مگه میشه دست پخت تو بد باشه؟عالی بود مامان دستت درد نکنه
با لبخند:نوش جان..مادرجون چطور بود؟
مامان- چطور میخواستی باشه مادر... باز رگ های قلبش گرفته بستری شد. بابا حسابی گرفته و تو خودش بود: میترسم اخر از دستمون بره.مشکلش جدیه..امروز دکترش گفت تلاشش رو میکنه ولی باید به خدا توکل کرد،همه دکترا وقتی از بیمار قطع امید میکنن این حرف رو میزنن... فقط از خدا میخوام نذاره عذاب بکشه ، مرگ حقه، اگه میخواد عذاب بکشه همون بهتر که خدا ازش راضی بشه
-ایشالا که خوب میشه چیزی نیست
-نگفتی هانا... آرسام چرا نیومده بود؟
romangram.com | @romangram_com