#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_219

اخمی ظریف روی پیشونیش نشست:

-وقت چی؟

اروم زیر لب گفتم:من امادگیشو ندارم..بهم وقت بده.. فکش رو که منقبض شد رو میدیدم ولی صورتش اروم بود..:-چرا امادگیشو نداری؟

دستای سردم رو تو دستاش گذاشتم و سرم رو بالا اوردم:

-بهت میگم..همه چیز رو بهت میگم..فقط زمان لازم دارم

چند بار به لباش دست کشید تو این مدت منتظر جوابش بودم..میدونستم دارم بی انصافی میکنم ولی نمیتونستم اینجوری ادامه بدم..ازش فرصت میخواستم ازم دور شد که دستام از تو دستاش جدا شد،رگ گردنش متورم شده بود پشت به من ایستاد و دست به کمر گفت:

-اگه فرصتی در کار نباشه؟

نفسم بند اومد..نه..امشب نه...نالیدم: خواهش میکنم فقط چند روز توضیح میدم!

برگشت و به صدای من که میلرزید با تعجب چشم دوخت، کتش رو از روی تخت چنگ زد روبروم ایستاد و محکم گفت:

-فقط 3 روز هانا..اگه بفهمم تو این 3 روز داری نقشه میکشی کاری میکنم اون سرش نا پیدا..پس به نفعته نه با اعصاب من بازی کنی نه زندگی خودتو تلخ کنی...

بعد از مکثی کوتاه از اتاق بیرون رفت و وارد اتاق ب*غ*لی شد لحظه اخر صدای کوبیده شدن در رو شنیدم...

روی تخت افتادم وسرم رو بین دستام گرفتم..بازم خیلی مرد بود..خیلی مردونگی کرد که یکی نزد تو گوشم و 3 روز بهم مهلت داد شاید هم دلش به حال صدای لرزونم سوخت..این شاید ها اصلا برام مهم نبود..مهم این بود که 3 روز دیگه مهلت داشتم تا با خودم کنار بیام و به زندگی جدیدم عادت کنم.

فصل پانزدهــم :

از رو تخت بلند شدم و زیپ لباس رو که کنارم بود پایین کشیدم ..به سمت حمومی که داخل اتاق بود رفتم تا دوش مختصری بگیرم و حالت موهای چسبون و خشکم رو از بین ببرم.

از حموم که بیرون اومدم ساعت 5 بود، تنم خسته بود.نمیدونستم ارسام خوابه یا بیداره.به طرف اتاقش رفتم که در رو نیمه باز دیدم..روی زمین خوابیده و کتش رو به جای بالش زیر سرش گذاشته بود..یه لحظه دلم براش سوخت..کولر گازی هم روشن بود و اتاق سرد.مثل بچه ها پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود.برگشتم و یه پتوی مسافرتی از تو کمد برداشتم و روی تنش انداختم. چهره اش نشون میداد تو اوج خواب غرق شده با دیدن نحوه خوابیدنش لبخندی روی لبام نشست عقب گرد کردم و از اتاق بیرون اومدم حوصله خشک کردن موهامو نداشتم بنابراین همونجوری روی تخت خوابیدم و لحاف رو روی تنم کشیدم و چشمامو بستم...





***

با صدای برخورد قاشق با لیوان چشمامو باز کردم نگاهی به ساعت انخداختم عقربه ها ساعت 10 رو نشون می دادند تو جام نیم خیز شدم وبه موهای نم دارم دست کشیدم که حسابی حالت گرفته و بدجوری بهم پیچیده بود.. به زور موهامو برس کشیدم و با کلیپس ابشاری بستمشون ابی به صورتم زدم و از اتاق بیرون رفتم.روی صندلی اشپزخونه مشغول صبحانه خوردن بود نمیدونم چرا ازش خجالت میکشیدم. یه لیوان برداشتم و چای ریختم:


romangram.com | @romangram_com