#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_200
دستش رو از دور بازوم جدا کردم..نمیتونستم به راحتی نفس بکشم:
-یادمه یه روزی... به...بهم..گف... گفتی نمیخوام هیچ وقت بدون من جایی بری..ولی الان داری یه چیز دیگه میگی...
لبمو گزیدم..داشتم دیوونه میشدم: میفهمی چی ازم میخوای؟میدونی با چه ذوقی بهت زنگ زدم؟اون از طرز حرف زدنت اینم از الان که خودتم نمیفهمی داری چی میگی!میگی برم؟کجا برم؟انقدر لبمو گزیدم که طعم شوری خون رو تو دهنم حس میکردم. دستاشو به چشمام کشید و اشکم رو پاک کرد خودشم با گریه گفت:
-عزیز دلم.. تو رو خدا به خاطر من اینجوری گریه نکن..فقط برو..ازم نپرس چرا..ولی بدون من برو! بی حرف فقط خیره تو صورتش اشک میریختم. بی دلیل...بی اراده..! تو صورتش داد زدم: مگه نمیگی عزیز دلتم؟ مگه نمیگی گریه نکنم؟پس برای چی داری گریه ام رو در میاری؟هـــان؟؟؟!
تو یه لحظه به جلو کشیده شدم که گرمای تنشو حس کردم و دستایی رو که دور تنم حلقه شد و منو به خودش میفشرد..با دستام به یقه لباسش چنگ میزدم و گریه میکردم رو به اسمون داد زد:
-اخه این چه ازمایشیه؟؟مگه من بهت نگفتم اهلش نیستم؟مگه نگفتم از امتحان حالیم نمیشه؟!اخه من چه جوری ازش دل بکنـــم!! با دستاش سرم رو گرفت و چونه اش رو روی سرم گذاشت با دستام به سینه اش مشت میزدم:
-خیلی نامردی..خیلی...بگو شوخی کردی..بگو چرت و پرت بهم گفتی..تو رو خدا بگو..ولی نگو برم..من نمیتونم فرنود..تو هم باید باهام بیای میفهمی لعنتی؟؟من نمیتونم برم!
با صدای لرزون و گرفته ای گفت:
-میتونی عزیزم..میتونی نفسم..میتونی خانومم...برو هانا..نذار سخت تر شه!برو و با ارسام خوشبخت باش..برو گلم!..من فقط خوشبختیتو میخوام نه عذاب و اشکتو..میبینی؟همین الانشم که با منی داری عذاب میکشی..
داد زدم:تو داری عذابم میدی..من بدون تو کدوم قبرستونی برم اخه؟!..ولم نکن فرنود من نمیتونم..خودتم میدونی نمیتونم.
داد زد جوری که ترسیدم و خودمو بیشتر تو آ*غ*و*شش پنهون کردم:
-میتــونی! پس حالا که دارم عذابت میدم برو و بدون من درد نکش!..بـــرو. منو از خودش جدا کرد شالم از سرم افتاده بود پیراهنش خیس از اشکای من بود..به صورتش دست کشیدم:
-نمیخوام برم..مگه زوره؟نمیخوام بدون تو جایی برم..تو هم باید باهام باشی..
دستمو از صورتش با خشم پایین کشید:هانا بهت میگم باید بدون من باشی..میفهمی اینو؟؟
بغضم بیشتر شد..میون اشکام بغض کردم..گلوم بدجوری درد گرفت.کسی که جونمو براش میدادم داشت منو از خودش میروند..منو نمیخواست..چی میتونستم بگم؟خودمو به زور بهش میچسبوندم؟نمیتونستم..اخلاق م طوری بود که اگه هر کسی پسم میزد ترکش میکردم..ولی فرنود هر کسی نبود..همه کسم بود..همه وجودم بود..:
نه..نمیفهمم..من نفهمم..نمیخوامم بفهمم..من بدون تو هیچ جا نمیرم.تو هم حقی نداری منو پس بزنی..فهمیــدی؟؟!
ولم کرد و چند قدم ازم فاصله گرفت. جلو تر رفتم و خودمو تو ب*غ*لش پرت کردم،فهمیدم اون میخواد بره..نمیخواستم اینجوری ازش جدا بشم.:تو رو خدا اینجوری نرو..مگه من چیکار کردم؟از دستم ناراحتی؟ببخشید..تو رو خدا اینجوری ترکم نکن.. بازم منو از خودش جداکرد و به صورتش دست کشید و اشکاشو پاک کرد..نمیخواست..مطمئن شدم..این بار دیگه منو نمیخواست... هق زدم:
-میخوای برم؟ محکم و قاطع جواب داد:اره!
دنیام روی سرم خراب شد..دیگه هیچی نمیدیدم..ناخوداگاه اشکام بند اومد و عقب عقب رفتم دلم سوخت..بدجوری هم سوخت..من این همه مدت به خاطر کی ایستادگی میکردم؟به خاطر کی این همه مدت غصه خوردم؟به خاطر کسی که قرار بود یه روزی اینجوری ولم کنه؟؟.سرم رو تکون دادم..رو پاشنه پام چرخیدم..ولی هنوز دو قدم نرفته بودم که وایسادم ..برگشتم..
romangram.com | @romangram_com