#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_189

از جام بلند شدم و ایستادم:هانا رو ازش خواستم ...برگرده تا من برم!از زندگیش!

هانیه- اخه یعنی چی؟درک نمیکنم

-وقتی فکر کنی مسبب اتفاقات زندگیش من بودم درک همه چییز برات اسون میشه..هانا به خاطر من تصادف کرد..به خاطر من روی حرف پدرش ایستادگی کرد..به خاطر من همه این بلاها سرش اومد.. به خاطر من داشت میمرد،اگه بلایی سرش می اومد و همه رو تنها میذاشت تا عمر داشتم خودمو نمیبخشیدم،چون مقصر همشون خودم بودم..این یه هفته داشتم دیوونه می شدم!از عذاب وجدان اینکه فقط به خاطر وجود من این همه بهش سخت گذشت! شب اخر وقتی به همه اینا فکر کردم و خودمو تو محور این ماجرا دیدم فقط خواستم برگرده تا پامو همیشه از زندگیش برون بکشم!

تا خواستن حرف بزنن تلخندی زدم و گفتم:

-دیدین؟همه اش حقیقت بود..! برگشت و داره زندگی میکنه ..باید هم زندگی کنه ولی از اینجا به بعد رو بدون من!

هانیه گریه کرد: به خدا هیچ وقت نمیبخشمت اگه بری و کنارش نمونی. خیلی خود خواهی فقط به خودت فکر میکنی.. چرا یه ذره به فکرش نیستی؟اجیم بدون تو میمیره! دیونه اش نکن..فکر کردی براش راحته؟خودت چی؟اصلا خودت میتونی اروم زندگی کنی؟اینا چیه میگی؟

خیلی ناراحت بودم..شاید بیشتر از خیلی ..هانیه راست میگفت نه من نه هانا بدون هم نمیتونستیم اروم زندگی کنیم.. خود خواه بودم؟!نمیدونم!..نمیتونستیم اروم و بی دغدغه انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتاده همه چیز رو فراموش کنیم..ولی چاره چی بود؟!من خودمو مقصر میدونستم..حتی اگه به قول هانیه خودخواه باشم..!!

-تو راست میگی ..میدونم چی میگی... ولی از کجا معلوم اگر من بازم بمونم بلای دیگه ای سرش نیاد؟از کجا معلوم قرار نباشه هر روز کنار من زجر بکشه؟

میترا- فرنود تو رو به همون خدا بیخیال این ماجرا شو./..کسی مقصر نیست.. اینا همه مصلحت خودش بوده یه هشدار بوده تا حرفش رو قطع کردم:

-اره هشدار بوده تا من بفهمم و به خودم بیام..

میترا با داد- نخیر یه هشدار بوده برای پدرش..نه برای تو...اخه تو چکاره ای این وسط؟فرنود عذابش نده..هانا از وقتی بیدار شده تا منو میبینه سراغ تو رو میگیره..به قران انصاف نیست..اینجوری زجر کشش میکنی.

با داد گفتم: خب تو بگو چه غلطی کنم؟؟میگم به ابروی حسین قسم خوردم..حالیـــته؟ میفهمی؟؟چرا نمیفهمی من هر چی باشم نامرد نیستم؟!باهاش عهد بستم...میفهمی؟؟ پشیمون از کارم صدام رو پایین اوردم و به صورتم دست کشیدم:

-سختش نکن ..برین فقط برام یکی از عزیز ترین وسیله اشو بیارین..با عجز نالیدم: خواهش میکنم! فکر کردین برای من راحته؟نیست..ولی نمیتونم..

هانیه پرید وسط حرفم:

-وقتی بفهمی قراره با اون یارو عروسی کنه چی؟اون موقع هم نمیتونی؟!

تند چشمامو بستم..تند تند نفس میکشیدم..حتی تصورش هم دیوونم میکرد خدایـــا بازم امتحان؟بازم ازمایش؟؟!نمیتونم...!

-اگه بدون من خوشبخت باشه چرا....اون موقع میتونم..!

5 دقیقه بعد هانیه با یه سر رسید که طرح های سنتی داشت اومد و سر رسید رو به سمتم گرفت:

-جونش در میرفت فقط واسه این دفتر... از دستش گرفتم و ورق زدم به جز نوشته چیز دیگه ای توش نبود میترا با اشک گفت:


romangram.com | @romangram_com