#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_183
هیچ صدایی را نمیشنید فقط منتظر خبر سلامتی و هوشیاری هانا بود..! دلش میخواست حداقل خدا راز و نیاز های دیشبش را شنیده باشد وارد سالن بزرگ بیمارستان که شد صدای اشنایی به گوشش خورد.. با لرز وارد اسانسور شد و دکمه طبقه مورد نظر را فشرد..
با ترس پا به بیرون گذاشت..مارال خانم را دید که بر صورت خود چنگ می انداخت و پرستار ها سعی در ارام کردن او داشتند. به طرف افرادی که جمع شده بودند حرکت کرد و از یکی از حاضرین پرسید:
-این خانوم ..چرا...اینجوری میکنه؟؟
زن با چهره ای ناراحت گفت:
- دختری که تو ای سی یو بوده ظاهرا چند وقت تو کما بوده..این زن هم مادرشه.. دکترا ازش قطع امید کرده بودن قراره تا یکی دو ساعت دیگه دستگاه هارو بکشن و بدنش رو اهدا کنن.. بنده خدا خیلی جوون بود..خدا به خانواده اش صبر بده.. و با ناراحتی به به اتاق مریض خود رفت..
یلدا حس کرد روح از تنش جدا شده..هانا مرده بود؟؟ با شنیدن کلمات رفته رفته صدایش بلند تر می شد:
-هانا..هــانــا..هــــــانــ ـــــــــــا... بلند شوووو.. با حالتی جنون وار همه را پس میزد و با فریاد دوستش را صدا میزد.:
-د بلنــــد شــــو... تو غلط میکنی منو تنها بذاری و بــــری...پاشــــو...
اشکهایش بی مهابا میریخت و صورتش از شدت جیغ های پی در پی سرخ بود.. یکی از پرستار ها با اخم امد:
-این چه وضعیه...اینجا بیمارستانه خانوم..داری ارامش بیمار هارو بهم میزنی.. ببرینش بیرون.. یلدا گریه میکرد:
-هانا تو رو خدا..مرگ من بگو زنده ای..هانا نذار دستگاه هارو ازت جدا کنن..هانا پاشو خیلی وقته منتظریم..هانا فرنود منتظرته..پاشو ببین چی به روزش اوردی.پاشو بیشعور..بهشون بگو نمردی.. نذار فکر کنن نفس نمیکشی..هانـــــــــــــــ ـا...
فرنود با دو از پله ها و ارسام از اسانسور خارج شد یلدا را دیدند که بیمارستان را بر سر خود گذاشته و فریاد میزند. این بار یلدا از هوش رفت..حال همه دورش حلقه زده بودند..
ارسام با شوک و حیرت به یلدا نگاه میکرد و فرنود با سر و وضعی اشفته و ژولیده دو زانو بر کف زمین افتاد ،سرش خم شد ارسام ناباورانه دستش را به در اسانسور گرفت تا مانع از پرتاب شدن خود به کف زمین شود..
حال چه کسی بدتر بود؟ فرنود که معشوقش را تا سرحد مرگ میپرستید؟
یا آرسامی که دیوانه وار و از اعماق و صمیم دل، عشق هانا بر جانش شکوفه زده بود؟
پرستاری که کنار هانا بود از بخش خارج شد و دستپاچه دنبال دکتر میگشت.. کسی درک انچنانی از موقعیت اطرافش نداشت.همه به یک چیز فکر میکردند و ان مرگ غیر قابل باور هانا بود ...
فــــــرنـــــود:
romangram.com | @romangram_com