#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_176

ارسام-بدبخت تو فکر کردی پدرش به این راحتی ها بچه اش رو به ادمی مثل تو میده؟ اونا تو رو سگ خونشون هم حساب نمیکنن..

کسی رو که منو محکم گرفته بود رو پس زدم تا برم سراغش که این بار همه به سمتم هجوم اوردن و هر کس یه چی میگفت خواستم خودمو از دستشون رها کنم با داد گفتم:

-ولم کنین تا نشونش بدم چه زری زد ..ارسام میکشمت..خداشاهده به این بخش نزدیک بشی جفت قلم پاهاتو خورد میکنــــــم..!، اعصابم از این همه کنه ای که به من چسبیده بودن خورد شد و با داد دستامو بالا بردم:

-خیلی خوب..بسه..من ارومم. چی میخوایین مثل کنه به من چسبیدین...تمومش کنین..

کم کم دکترا همراه های بیمار هارو که از اتاقاشون بیرون اومده بودن پراکنده کردن یکی از همون دکترایی که منو گرفته بود گفت:

-اروم باش پسرم..اینجا بیمارستانه..ازت بعیده اهل داد و بیداد باشی..اونم تو یه همچین جایی.. دستامو به کمرم زدم و عصبانی و کلافه طول و عرض بیمارستان رو طی میکردم،دستمو از کمرم جدا کردم و به سمتی که ارسام رو برده بودن نشونه گرفتم داد زدم:

-ندیدی چه زری میزد؟م*ر*ت*ی*ک*ه عوضی..روزگارش رو سیاه میکنم.

دکتر منو به سمت یکی از صندلی ها هدایت کرد و خودش هم کنارم نشست:

-اروم باش..گوشه لبت هم پاره شده بیا بریم به یکی از پرستارا بگم پانسمانش کنه!

با این حرف دکتر دستم رو به سمت لبم کشیدم و نگاه کردم دستم خونی شده بود..دستمو مشت کردم و لگد محکمی به صندلی زدم که بلافاصله واژگون شد و صدای بدی تولید کرد

بتادین سرد که به گوشه لبم برخورد کرد بدجوری سوخت.. بعد چند ثانیه چسب زخمی روی زخمم زده شد و از جام بلند شدم تشکر مختصری کردم و بعد رفتن پرستار مقابل ایینه وایسادم..لعنتی..دستت بشکنه عوضی..فکر نمیکردم تا این حد لبم پاره شده باشه..از گوشه تا کمی پایین تر از چونه ام پاره شده بود..

گوشیم زنگ خورد با حرص اشکاری از تو جیبم بیرونش اوردم ، چشمم که به صفحه دوخته شد تعجب کردم..ارتباط رو برقرار کردم،صدای شاد و خندونش تو گوشی پیچید:

-سلام بی معرفت..خوب دیگه ما رو فراموش کردیا..

-سلام اقای فرزان حال شما؟اختیار دارید قربان مگه میشه شما رو فراموش کرد.خانواده خوبن؟

-سلام دارن خدمتت پسرم..باز که من شدم اقای فرزان؟ تک خنده کوتاهی کردم:

-عادته دیگه چه میشه کرد..چه خبر سعید جان؟

-حالا شد...گفتم بذار ببینم این پسر بی معرفت من در چه حاله؟مامان خوبه؟خواهرت؟همسرش؟

-لطف دارین شما همه خوبن..حقیقتش سرم بدجوری شلوغه..سعید برام دعا کن اصلا تو وضعیت خوبی نیستم..صداش نگران شد:

-چی شده فرنود؟اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com