#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_171
ولی نمیدونستم انقدر بد قوله...نمیدونستم انقدر بی معرفته... با زانوهاش زمین خورد..:
-نمیدونستم خواهرم اینقدر سنگدله..اینقدر نامرد و حتی نمیتونه پای حرفش وایسه..پس به تو هم قول داده بود..دید ...دیدی به قولش وفا نکرد؟دیدی زیر همه حرفاش زد؟
به سمتش رفتم..دختره بیچاره حالش از همه ماها خراب تر بود..حق داشت..
هانیه بیشتر از هرکسی به هانا وابسته بود..چطور میتونست بی تفاوت باشه؟از همه داغون تر این دختر بود..
-هانیه جان بلند شو از رو زمین.میدونم برات سخته برای هممون سخته.
-واسه چی بلند شم؟هانا که نیست دستمو بگیره منو بلندم کنه..من اجی مو میخوام.. دلم براش تنگ شده.. دلم برای وقتایی که ارایه های ادبیاتم رو بهم درس میداد تنگ شده..من بدون هانا چه جوری درس بخونم؟ فرنود..خیلی دوستت داشت.تو رو خدا هیچ وقت به عشقش شک نکن.هیچ وقت ازش نخواه عشقش رو بهت ثابت کنه..عشق هانا نیازی به اثبات نداره..
فقط باید تو چشماش نگاه کنی تا عمق احساسش رو بخونی..فقط باید مثل من از دلش با خبر باشی تا بفهمی عشقش به تو قابل اثبات نبود..
فرنود اگه واقعا خواهرم رو دوست داری اگه واقعا از ته دل میخواییش و عاشقشی عشقش رو از نگاهش بفهم مثل من...که با هربار گریه کردنش قلبم تیر می کشید..که وقتی یه گوشه مینشست و به یه گوشه خیره میشد میفهمیدم داره به تو فکر میکنه..ازش نخواه..نخواه بهت ثابت کنه..احساس خواهرم پاکه پاکه...
غم دلم هزار برابر شد..فکرشم نمیکردم هانیه بتونه خواهرش رو اینجوری درک کنه..فکر میکردم بخاطر سن کمش هانا مجبوره حرفاش رو تو دلش نگهداره و کسی جز خودش نفهمه..ولی اشتباه فکر میکردم.. دستشو گرفتم و از رو زمین بلندش کردم.وقتی بلند شد خودش رو تو آ*غ*و*شم پرت کرد..اعتراضی نکردم میدونستم حالش بده..کسی نبود که بهش پناه ببره و بتونه ارومش کنه..معلوم نبود از کی بیمارستان مونده و غصه خورده..بی هیچ حرفی گذاشتم گریه کنه و خودش رو تخلیه کنه.
به سویی شرتم چنگ زد و با اشک گفت:
-انقدر زیاد دوستت داشت که همیشه بهت حسودیم می شد..هانا گفته بود فقط عاشق منه..ولی عاشق تو شد،مشت بی جونی زد و با هق هق گفت:
-ازت بدم میاد که خواهرم تو رو تا حد مرگ دوست داشت...بعد تو اینجا وایسادی و ازش میخوای عشقش رو بهت ثابت کنه.. بی اراده اشکم چکید مثل تمام این مدت که همه کارهام بی اراده بود..حتی نفس کشیدنم..
-هانا برای همیشه تو رو دوست داشت و داره..تو براش همیشه عزیز بودی..پس برای منم برای همیشه عزیز میمونی..
-نمیخوام...نمیخوام عزیز کسی باشم که بی معرفته..
چی میگفتم؟حال و روز هیچ کس تعریفی نداشت...!فقط سکوت کردم و به چشمای بسته نفسم،امیدم،چشم دوختم و برای بار هزارم از ته دلم صداش زدم تا بیدار بشه و به کاب*و*س زندگی هممون پایان بده.
فقط وجودش..فقط جسمش بود که میتونست تسکین بخش روح عذاب خورده 5 ماهه مون باشه . . . . . فقط ریتم نفساش بود که به همه امید زندگی و زنده بودن می داد. . . فقط چشماش و نگاهش بود که به تک تک مون نوید زندگی می داد . . .
آخ ..هانا کجایی تو؟چرا صدامون رو نمیشنوی؟صدای گریه های خواهرت رو..التماسای منو..تو رو خدا بشنو و خلاصمون کن از این معلق بودن میون زمین و هوا...چشمای قشنگت رو باز کن
romangram.com | @romangram_com