#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_168
-اقای دکتر حال مادرم چطوره؟
-خدارو شکر ..مشکل جدی ای پیش نیومده .. فقط یه از حال رفتگی جزیی بوده که اونم در اثر شک اتفاقاتی بوده که بهشون وارد شده..ظاهرا سابقه بیماری قلبی هم دارن..با این وجود به مراقبت بیشتری احتیاج دارن..سعی کنین ایشون رو از هرگونه تنش و استرس دور کنین..استرس برای این وضع قلبشون تحت هیچ عنوانی جایز نیست..
-داروی خاصی که احتیاج ندارن؟
-نه همون قرصایی که مصرف میکنن کفایت میکنه ..با این حال بازم میگم بیشترمراقبشون باشین..
-حتما...ممنون..
وارد اتاق شدم. فرنوش کنار تختش نشسته بود و هنوز گریه میکرد..همین که میدونستم حال مادرم خوبه دنیایی برام ارزش داشت..برای اینکه فرنوش رو از اون جو بیرون بیارم با شوخی گفتم:
-بسه دیگه..تو این همه اشک و از کجات میاری؟خجالتم خوب چیزیه مثلا باید منو دلداری بدی نشستی زرت زرت گریه میکنی؟
-اگه اتفاقی براش بیوفته دیوونه میشم فرنود..حتی نمیتونم فکر کنم یه لحظه کنارمون نباشه ..
با لبخند غمگینی گفتم:
-خواهر گلم اتفاقی نیوفتاده که..مامان مثل شیر وایساده... خدارو شکر کن که هیچ اتفاق بدی نیوفتاده..همین که سالمه دیگه جای هیچ فکر دیگه ای رو نمیذاره.
اونم متقابلا لبخند غمگینی زد و با دست ازادش دست منو هم تو دستش گرفت و با انگشتای کشیده اش روی دستم رو نوازش کرد
*****
اراد توی ب*غ*لم نشسته بود و با دکمه های پیراهنم بازی میکرد..همون موقع به پویا خبر دادیم و اونم خودش رو رسوند..پسره خل برداشته بود بچش رو هم اورده بود بیمارستان..!!!
همش هم تقصیر این خواهر من بود انقر پشت تلفن با هول حرف زد که هر کس دیگه هم جای اون شوهر بدبختش بود تا رسیدن به بیمارستان سکته رو زده بود..همین که سالم رسیده خودش جای شکر داره ..
دستش رو پس زدم که دوباره شروع به ور رفتن با دکمه ام کرد..این بچه هم بدجور داشت کلافه ام میکرد:
-اراد..دایی...کرم دکمه داری؟خب نکن دایی جون دکمه بدبختم کنده شد..
غش غش خندید و دوباره شروع کرد به چرخوندن دکمه....الله اکبر..!! اینم مثل فرنوش سرتق و لجبازه!
پویا در شرف اروم کردن زنش بود و فرنوشم مدام گریه میکرد،به حدی که اطرافش پر از دستمال های کاغذی چماله شده بود.... با صدای تو دماغی گفت:
-مامان..بیدار شو دیگه .. خانم چرا مامانم بهوش نمیاد؟
romangram.com | @romangram_com