#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_160

از جاش بلند شد و پشت شیشه ایستاد..:

-اینجاست..همین جا..زیاد فاصله نداریم..ولی اندازه یه دنیا از هم دوریم!

کنارش ایستادم.. به در تکیه داد و چشماش رو بست..با بغض گفت:

-خیلی بی انصافیه که بعد 5ماه نمیتونم چهره هانا رو ببینم..

برای یه لحظه خون تو رگام یخ بست...با ناباوری بهش خیره شدم.. ولی به خودم تشر زدم فرنود مگه فقط یه وجه تشابه اسمی میتونه دلیل باشه؟تو این بخش ممکنه چندین نفر با اسم هانا باشن..!

برای یک لحظه فقط یک لحظه خیلی کوتاه که شاید به 3ثانیه هم نکشه چهره سفید شده از ترس میترا جلوی چشمام جون گرفت..

پاهام روی زمین خشک شد..قلبم از حرکت ایستاد...اب دهانم رو به زور فرو دادم..یعنی ...یعنی ممکنه...ممکنه..نامزد ارسام....نه نه..دیوونه شدی پسر؟؟امکان نداره..پس..پس چرا میترا با ترس نگاهش روی ما میچرخید بعدم بدون هیچ حرفی ازمون دور شد؟؟ نگاهی به چشمای بسته ارسام انداختم..انگار تو حال خودش نبود..با ترس و هزار مصیبت صداش زدم..:

-ارسام..؟

چشماش و باز کرد و بدون حرف منتظر موند تا حرفم رو بزنم..جرات نداشتم..میترسیدم..میترسیدم از اون چه که فکر کنم سرم بیاد..میترسیدم شکم به یقین تبدیل بشه..با همه اینها..با همه یاین دیوونگی ها عزمم رو جزم کردم و سعی کردم محکم تر از همیشه حرف بزنم تا به غوغای درونم پی نبره.:

-کسی....کسی از همراهای نامزدت...اینجا هست؟؟؟

مکث کرد...بعد از یه مکث طولانی جواب داد :

-اره همین دختری که تو راهرو داشت دنبالم میدوید و صدام میزد بعدم یهو گذاشت رفت...اون دوستشه.!

نفسم بند اومد... انگار لال شده بودم..با تعجب...مبهوت...گنگ..پر از سوال..سراسر ابهام به چهره ارسام زل زدم.. پسری که صمیمی ترین رفیقم به حساب میومد..لباش تکون میخورد و من هیچی نمیشنیدم.. حرف میزد و من کاملا کر شده بودم.. بی اراده دستام رو مشت کردم.. تک تک خاطراتمون از اول تا اخرش جلوی چشمام عبور کردن..

نامزدش..گفت نامزدش..؟ همراه نامزدش؟؟...گفت دختری که گذاشت رفت...همونی که داشت صداش میزد..همونی که اسمش میتراست... همونی که دوست نامزدشه...همون دختری که همسایه ما هست..میترا یزدانی...صمیمی ترین دوست نامزد ارسام..نامزد ارسام کی بود؟؟کی بود که میترا صمیمی ترین دوستشه؟کی بود که تصادف کرده و تو همین بخشه؟؟همونی که 5ماهه تو کماست...نه ...نه ..نه... خدایا میخوای چی رو بهم بفهمونی؟؟میخوای چی بهم بگی؟؟اینکه عشق من...همه وجود من...نــــه..خدایا نمیتونم..نمیتونم باور کنم.. خدایا بهم بگو داری با من شوخی میکنی..بگو ارسام اومده تا نامزد خودش و ببینه...تا بعد 5ماه نامزد خودشو ملاقات کنه..نه عشق منو..خدایا دارم دیوونه میشم.. صدای ارسام به گوشم خورد:

-راستی...تو میترا رو میشناسی درست میگم؟؟

با سرعت سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم..یه نگاهی که دیگه هیچ شباهتی به نگاه های دقایق قبلی نداشت...اون محبت..اون مهربونی..اون رفاقت...همه ی اینها جای خودش رو داد به تنفر...به ابهام..به حقیقتی که نمیتونستم باورش کنم.. پر از خشم...پر از نفرت..بی احساس..بی روح.. تو چشمای مشکیش زل زدم.. تعجب رو تو چشماش خوندم..اینکه چه جوری در عرض چند دقیقه جای خودشو به سوال داد.. تکیه اش رو از در گرفت و توام با استفهام پرسید:

-فرنود حالت خوبه؟؟

بی اراده دستای مشت کرده ام رو بالا اوردم..با چشمایی ککه خشم ازشون فوران میکرد لبامو بهم فشردم..بدون اینکه جوابش رو بدم به سرعت خودمو به سمت اسانسور رسوندم..

دکمه رو زدم و حرکت کرد...عصبانی و نا منظم نفس میکشیدم صدای نفسهای نامنظمم تو اتاقک کوچیک اسانسور میپیچید..


romangram.com | @romangram_com