#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_149
سرش رو روی مهر گذاشت و با گریه چیزای نا مفهومی میگفت با دیدن هانیه تو اون وضع نتونستم خودمو کنترل کنم کفشامو پوشیدم و خارج شدم..اون دختر رو هم به حال خودش گذاشتم.. روی اولین پله نشستم و صورتم رو با دستام پوشوندم.اگه بلایی سر هانا میومد من میمردم.. با دیدنش من دوباره متولد شدم و با مرگش ...از حرف خودم زبونم رو گاز گرفتم..دستی به صورتم کشیدم و پایین رفتم..
کیانا روی صندلی از حال رفته بود و میترا با گریه اون رو باد میزد..نمیدونم چی شد یدفعه اونم سست شد و از حال رفت.. نزدیک بود از صندلی بیوفته..کسی اون اطراف نبود مجبور شدم به سمتش بدوام و با دستام نگهش دارم وگرنه با مغز رو سرامیکای بیمارستان می افتاد!..
با دست ازادم تند تند بادش میزدم..ظاهرا فشارش افتاده بود..حق داشت..شوک بزرگی برای هممون بود..:
-میترا...میترا جان..
دیدم فایده نداره..از باد زدنش دست کشیدم و به سیامک زنگ زدم..
بله؟
-سیا بدو بیا..
-چی شده؟
-بیا بیمارستا(...) کسی اینجا نیست..
-اومدم..اومدم..
به ده دقیقه نکشید سیامک رو هراسون تو راهرو دیدم دستم رو بلند کردم..با دیدنم خودشو بهم رسوند...:
-یا خدا اینجا چه خبره؟
-دو تاشون غش کردن..برو کمکی چیزی بیار..
-اه دو دقیقه زبون به کام بگیر بذار تمرکز کنم.!
-اخه الان وقت تمرکز توئه یا بیدار کردن اینا؟ تو هممون لحظه پرستاری از اسانسور خارج شد..صداش زدم..به سمتمون اومد:
-خانوم اینا از حال رفتن..چیکار بایدکنم؟
پرستار از تو جیب روپوشش یه شیشه کوچیک رو بیرون اورد و از در اون شیشه مقداری پنبه کشید..پنبه رو به مایع شیشه اغشته کرد و اونو زیر بینی میترا گرفت. بعد چند ثانیه چشمای میترا اروم اروم بازشد..همون پنبه رو زیر بینی کیانا تکون داد..اونم خدارو شکر بهوش اومد..حقیقتا خیلی دست وپام رو گم کرده بودم.
هر دو با ددین موقعیت اطراف تازه فهمیدن چه اتفاقی افتاده.دستی به گردنم کشیدم..یعنی این وضعیت تا کی ادامه داشت؟
پرستار شیشه رو به سمتم گرفت و گفت بهش احتیاج پیدا میکنین.. و رفت..
romangram.com | @romangram_com