#باغ_پاییز_پارت_467
میگه غزلپوش تو رو نمیخواد لیلای خوابت دیگه نمیاد
صدای سروش به وضوح می لرزید و من در پشت شیشه نقش دیوار شده بودم و به آهستگی اشک می ریختم و. خیره خیره نگاهش می کردم. خدای من چیزی در وجودم فریاد میزد منظور سروش از لیلا من هستم و مجنون آوراه او. خدایا یعنی حقیقته؟ یعنی هنوز هم بی تاب منه؟ دیگه طاقت ایستادن نداشتم. روبروی آینه اشکهام رو پاک کردم و به نرمی به داخل پذیرایی رفتم. در حالی که سروش هنوز همان قطعه رو روی پیانو اجرا می کرد . زمانی که پشت او قرار گرفتم دوباره شروع به خواندن کرد و این بار با سوز بیشتری زمزمه کرد. با هر کلمه اش که از دهانش خارج میشد اشتیاق وحشتناکی به خواستنش . به در آغوش کشیدنش در خودم احساس می کردم. ای کاش می توانستم از پل جدایی بگذرم و او رو عاشقانه در بر بگیرم...
-کو آشنای شبهای من؟ کو؟ وقتی نباشی ، فردای من کو؟
شهزاده من ، رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟
بی اختیار دستانم رو بر هم کوبیدم و با ملودی صدای دستهایم او را که ساکت شده بود و دستهایش رو به آرامی به سمت صورتش برده بود تشویق کردم. با صدای توام با لرزش گفتم:
-فوق العاده زیبا بود...
او آنقدر ناگهانی با شنیدن صدایم به سمتم برگشت که خنده ام گرفت. درست مانند برخود من در آشپزخانه. کم مانده بود چهارپایه روی زمین واژگون بشه. سعی کردم پلان آخر رو به خوبی بازی کنم و لبخند زنان گفتم:
-خیلی زیبا بود. باید اعتراف کنم مدت ها بود که اینقدر از شنیدن صدای موسیقی لذت نبرده بودم
او هنوز مسخ من شده بود و چنان به من خیره شده بود که انگار در خواب من رو می بیند.گردنم رو کجا کردم و با شیطنت گفتم:
-از اینکه یواشکی گوش دادم ناراحت شدید؟
romangram.com | @romangram_com