#باغ_پاییز_پارت_459

حس کردم کمی آسوده خیال شدم. فکر دیدن او از نزدیک قلبم رو مالامال از شادی کرده بود اما ترس خاصی در وجودم نشسته بود. فکر طرز برخورد او در هنگام دیدن من در آن خانه قلبم را می لرزاند. یعنی او با من چطور برخورد می کرد؟ واکنشش چه بود؟

صدای آقای صالحی من رو از فکر دیدارم با سروش بیرون کشید:

-خانم مودت صدای بنده رو دارید؟

با صدایی توام با لرزش گفتم:

-البته بفرمایید.

-خوب بنده به درخواست ایشون چه پاسخی بدم؟

لبخند ماتی روی لبم نقش بست و گفتم:

- ایشون میتونند تشریف بیارند منتهی من خواهش میکنم چیزی در رابطه با حضورم در منزل پدریشون بروز ندید.

او با آرامش خاصی گفت:

-مطمئن باشید چیزی غیر از خواسته شما نخواهد شد.

romangram.com | @romangram_com