#باغ_پاییز_پارت_456
زمانی به خودم آمدم که روی تاب نشسته بودم و به دوردستها خیره شده بودم.
-خانم همه چیز آماده است.
سرم رو به قصد شناسایی صاحب صدا چرخاندم و نگاهم در نگاه جستجوگر دخترک مستخدم قفل شد. لبخند به لب آوردم و گفتم:
-ممنونم الان میام.
زمانی که او از من دور شد از پشت سر به اندام نحیف و کشیده اش نگاه کردم. حدوداً بیست و شش ساله نشان میداد اما طبق گفته خودش سنش کمتر بود. موهای مشکی اش را از پشت بسته بود و روسری براق مشکی به سر داشت. نفس عمیقی کشیدم و از نگاه کردن به او دست کشیدم و به راه افتادم.
وقتی به پذیرایی ساختمان پا گذاشتم از دیدن آن همه تغییر شگفت زده به جا ماندم. تمامی وسایل سالن تغییر کرده بود و تنها چیزی که هیچ تغییری نکرده بود وجود پیانو براق مشکی سروشم بود. با قدم های آهسته بی توجه به صف مستخدمین به سمت پیانو رفتم و با اه سینه سوزی دستم رو روی دکمه های پیانو کشیدم و سعی کردم از ریزش اشکهایم هر طور شده جلوگیری کنم. صدای معصومه خانم من رو از خلسه شیرینی که در آن فرو رفته بودم خارج کرد. نگاهش کردم و دیدم که او هم در نگاهش هاله اشک نشسته . دستش رو فشردم و او آرام زمزمه کرد:
-میخواید پیانو رو به انباری بفرستم؟
با وحشت نگاهش کردم و دستم رو جلوی صورتش تکان دادم. او چه کار میخواست بکنه؟ میخواست جان من رو بگیرد؟ بهتر نبود درخواست مرگم رو از خودم میکرد؟
-نه به هیچ وجه این کار رو نمیکنید.
romangram.com | @romangram_com