#باغ_پاییز_پارت_454
-از اونجايي كه مطمئنم به تنهايي از عهده اين كار بر نميايي بايد بهت بگم چند نفر رو بيار اينجا كه ميخوام تا فردا باغ بشه مثل دسته گل.
وقتي مستخدمهاي قديمي من رو ديدند باورشان نميشد كه منش دم صاحب خانه. همه با تعجب نگاهم ميكردند. براي فرار از نگاه هاي آزار دهنده و مرموز آنها مجبور شدم چند نفر از آنها رو اخراج كنم و تنها سه چهار نفر رو در خانه نگه داشتم. باغبان خانه و معصومه خانم ياور و دوست هميشگي مامان كه نظافت و آشپزي خانه بر عهده اش بود و يك دختر جواني كه بعد از رفتن ما از آنجا به عنوان نيروي تازه كار استخدام شده بود.
آنهايي كه مانده بودند به قدري از ديدن من خوشحال شده بودند كه حس مي كردم انها دوستان نزديكي براي من خواهند بود. بعد از اينكه كمي از كارهاي مديريتي خانه رو سر و سامان دادم جلسه اي تشكيل دادم و تمام چيزهايي رو كه ميخواستم و نمي خواستم به مستخدمين گفتم و آنها هم بعد از اينكه حرفهايم رو گوش دادند با لبخند حرفهايم رو تاييد كردند و از پيشنهادهايم استقبال كردند و بعد از رفتن انها خودم به طبقه بالا كه اتاق سروش بود رفتم و در رو پشت سرم بستم.
به در تكيه دادم و چشمم رو روي وسايلش گرداندم. بغض غريبي گلويم رو مي فشرد و نفسم مي گرفت. چشمم به پنجره اتاقش افتاد. با قدمهايي شل به سمت پنجره اتاق رفتم و پرده رو كنار زدم. نگاهم به روي درختهاي باغ افتاد. با خودم زمزمه كردم:
-پاييز تو كجايي؟ تو براي اينجا نيستي؟ تو جات اونجاست ته باغ....
چرخيدم و پشت به پنجره دادم و چشمم به تصوير سياه سپيد چهره سروش كه روي ديوار قاب گرفته شده بود افتاد. اشكهام رو پاك كردم و در همون حال گفتم:
-من بايد اين كار رو بكنم. من ديگه نميتونم. بايد زندگيم رو عوض كنم. من متعلق به سامانم. سامان بايد زندگي موفقي داشته باشه. اين آرزويي بود كه سروش هميشه براي فرزندانش داشت.
چشمام رو بستم و صداي سروش در گوشم زنگ زد:
-پاييز اگه روزي بچه دار شديم و فهميدم كه بچمون عاشق كسي شده هيچ وقت اون كاري رو كه بابا و مامان با من و عشقم كردند رو باهاش نمي كنم. بهش ياد مي دم روي پاي خودش بايسته و با عشق بره جلو. بهش ياد مي دم اوني كه دلش انتخاب كرده مهمه و احساسش. نميذارم بشكنه....
romangram.com | @romangram_com