#باغ_پاییز_پارت_449

-من توي اون خونه به دنيا اومدم. اونجا بزرگ شدم. اونجا عاشق شدم و اونجا...

بغضم تركيد و با گريه گفتم:

-مواظب خودتون باشيد مامان...

وقتي خونه بهار رو ترك كردم به ساعت مچيم نگاه كردم كه عقربه هايش دو بعدازظهر رو نشان ميداد. سوار ماشين بهار شدم و با سرعت به سمت آدرسي كه اقاي صالحي داده بود شتافتم. بايد براي امضاي برگه هايي كه اقاي صالحي ميگفت نزدش مي رفتم.

زماني كه وارد دفتر شيك و مبله آقاي صالحي شدم. او از پشت ميزش برخاست و در حالي كه لبخند به لب داشت در ابتدا به من كه برايم بود و نبود ارغوان فرقي نمي كرد تسليت گفت. از او تشكر كردم و روي مبل چرمي كه روبروي ميزش قرار داشت نشستم. اقاي صالحي هم بعد از اينكه از من پرسيد چه چيزي ميل دارم دو قهوه سفارش داد و بعد روبرويم روي مبل نشست.تازه آن زمان بود كه سر بلند كردم و به او نگاه كردم. مردي كه خود را صالحي معرفي كرده بود كاملاً شيك پوش بود و قد و قامت بلندي داشت. اندام متناسبش سنش را كمتر از انكه بود نشان ميداد. حدوداً پنجاه ساله نشان ميداد. صداي گرمي داشت و هنگامي كه صحبت ميكرد كلماتش را براي گفتن گلچين مي كرد و اين كارش باعث ميشد سخنانش در ذهن به يادگار بمونه. بعد از اينكه سكوت به مرز آزار دهنده نزديك ميشد او سر بلند كرد و لبخند زنان گفت:

-خوب خانم مودت زياد مزاحم وقتتون نميشم. بهتره بريم سر اصل مطلب.

مطقابلاًٌ لبخند زدم و سر تكون دادم او بعد از اينكه برگه هاي رو جلوي رويم قرار داد و كمي در رابطه با آنها توضيح داد گفت:

-ميتونم يه سوال شخصي از شما بپرسم؟ البته اگر دوست نداشتيد بنده هيچ اصراري براي پاسخگويي ندارم.

با احترام لبخند زدم و گفتم:

-خواهش مي كنم. بفرماييد.

romangram.com | @romangram_com