#باغ_پاییز_پارت_439
-نه از اولم باهات كاري نداشتم.
او كه نمي دونست جواب من رو چي بده سكوت كرد و چند لحظه بعد بدون خداحافظي تلفن رو قطع كرد. دستم رو براي تاكسي بلند كردم و در حالي كه لبخند ميزدم گفتم:
-ولنجك.
سعي ميكردم اتفاقات ان روز رو به دست فراموشي بسپارم. من هميشه سعي ميكردم خيلي چيزها رو به دست فراموشي بسپارم اما محال بود و اين امكان نداشت . سعي كرده بودم سروش رو فراموش كنم اما هر روز بيشتر عاشقش ميشدم. سعي كرده بودم پرهام رو فراموش كنم اما بي اختيار به او فكر مي كردم. سعي ميكردم خاطراتي كه در باغ ارغوان داشتم رو فراموش كنم اما باز هم از خاطراتم ياد ميكردم و حالاهم سعي ميكردم ارغوان و تخت بيمارستانش رو فراموش كنم اما...
پا در اتاقم گذاشتم و حس ميكردم روي هوا در حال پرواز هستم و حركت نميكنم. پاهايم قدرتي نداشت اما قدم بر ميداشتم. قلبم بي تابي ميكرد اما شاد بودم. با ديدن پذيرايي خانه خودم قلبم مالامال از شادي شده بود. چشمم بي اختيار به دنبال طراحي دختري ميگشت كه بالاي كاناپه قرار داشت. با سرعت به سمت دخترك رفتم و دستم رو روي گونه هاي زيبايش كشيدم و شروع به خنديدن كردم . از روي كاناپه بلند شدم و با سرعت به سمت اتاق خوابمان رفتم. اسمان اتاقمان به رويم لبخند ميزد. ستاره هاي نقره اي رنگ اتاقمان چنان برق ميزدند كه حس ميكردم در ميان ابرها پرواز ميكنم. با شادي قدم برميداشتم و در اتاق در حالي كه دستهايم از هم باز بود ميچرخيدم. نفس هاي بلندي ميكشيدم و عطر سروشم رو در ريه هايم فرو مي بردم. نفسهاي عميق و متوالي كه ميكشيدم شادي خاصي رو در وجودم ايجاد كرده بود. به سمت ميز توالتم رفتم و عطر سروش رو از روي ميز برداشتم و كمي از ان رو به مچ دستم زدم و با عشق عطر تندش رو وارد ريه هايم كردم و به سمت تختمان رفتم و روي ان دراز كشيدم.تخت كه روزهاي زيادي در اغوش سروش به خواب و ارامش فرو رفته بودم و چه شبهايي كه بي او بودم و ارزو داشتم كه اي كاش او بود تا در اغوشش به ارامش ابدي مي رسيدم اما او را نداشتم. روي تختمان دراز كشيدم و به يك طرف چرخيدم تا مچ دست راستم رو كه به ان عطر سروش را زده بودم جلوي بيني ام بگيرم. با ارامش خاصي چشمانم رو بستم و نفس هاي عميقي كشيدم.
متوجه نشده بودم كي روي تخت به خواب فرو رفته بودم كه با صداي سامان بيدار شدم.
-ماماني... ماماني بيدار شو...
چشم كه باز كردم سامان رو ان سوي تخت ديدم كه من رو صدا ميكند. لبخند عميقي زدم و براي در اغوش كشيدنش دستهايم رو باز كردم اما سامان با لبخند و شيطنت خاص خودش با پاهاي تپلش اتاق رو دور زد و با سرعت از اتاق خارج شد. روي تخت نيمخيز شدم و با عشق دستهايم رو براي خميازه كشيدن باز كردم و در همان لحظه صداي موسيقي به گوشم رسيد. صداي گرم و اهسته اي همراه صداي موسيقي به گوشم رسيد.گوشهايم رو براي شناسايي صاحب صدا تيز كردم. برقي در وجودم ايجاد شد. تنم لذت خاصي رو در بر گرفته بود. با پاهايي لرزان از تخت پايين امدم و با قدمهايي اهسته از اتاق خارج شدم. هر چه از اتاق دورتر ميشدم صدا نزديكتر ميشد. لبهايم به لبخند باز شده بود.
وقتی روبروی پیانو سیاه رنگی که سروش عزیزم پشت ان نشسته بود ایستادم بی اختیار بغض غربی گلویم رو فشرد. سروش نگاهم میکرد و نگاهش نوازشم میکرد. سرم رو به نشانه سلام تکان دادم و او بعد از اینکه لبخندی زد دستهایش رو روی پیانواش گذاشت و با صدای نرمش خواند.
romangram.com | @romangram_com