#باغ_پاییز_پارت_431

بی اختیار لبهام به حرکت واداشته شد و گفتم:

-همیشه دلم میخواست این شکست رو ببینم. ارغوان با اون همه غرور با خاک یکسان شده. دیدنش سرشار از لذته برام. اون روزهایی که من سختی میکشیدم. اون روزهایی که به حال خودم و حماقتم افسوس میخوردم کسی نبود دست یاری به سمتم دراز کنه. اون روزهایی که شبها و روزها با یاد خاطرات خوشی که با سروش داشتم ناله میکردم ارغوان به تصمیم گیری بزرگی که کرده بود قهقهه میزد و سر خوش بود. خوشحالم. خوشحالم که اهم دامنش رو گرفت. گرچه من راضی به مرگش نیستم...

با نفرت به پرستارهایی که از اتاق خارج میشدند نگاه کردم و با صدای اهسته ای گفتم:

-راضی به عذابشم.

پزشک معالجش به هوتن نزدیک شد و گفت:

-اقای ارغوان میتونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟

قدمهام رو برداشتم و بر خلاف مسیر اون دو نفر که در حرکت بودند به در ورودی اتاق ارغوان نزدیک شدم. اخرین پرستار که از اتاقش خارج شد رو به من گفت:

-میتونید برید دیدنش اما خانم یادتون باشه استرس برای ایشون به منزله سم کشنده است...

لبخند بی رحمانه ای روی لبم نشست و بی توجه به پرستار داخل اتاق شدم. ارغوان رو به سمت پنجره داشت و رنگ مانند گچ دیوار سپید شده بود. نزدیکش شدم و چشمم به دستهای لاغر و استخوانی اش که روی تخت کنارش نشسته بود افتاد. میله ها و سیمهای زیادی به بدنش وصل بود و جای جای دستش سیاه و کبود شده بود. اب دهانم رو به سختی فرو خوردم و سعی کردم به خودم تلقین کنم دارم لذت میبرم از دیدن این وضعیتش...

زماني كه صورتش رو به سمتم برگردوند حس وحشتناكي در وجودم ايجاد شد. براي لحظه اي چيزي در وجودم چنگ كشيد. حس كردم چهره باباي خودم جلوي چشمام نقش بسته. با وحشت سر تكون دادم و محكم چشمام رو بستم تا كابوسي رو كه براي لحظه اي در ذهنم نقش بسته بود رو دور كنم. همونطور كه چشمام بسته بود شنيدم كه ارغوان با صدايي كه بسيار ضعيف بود گفت:

romangram.com | @romangram_com