#باغ_پاییز_پارت_421
-چرا همه تقصیرها رو میندازن گردن من؟ حالا بهشون نشون میدم تقصیر کی بوده.
و با این فکر قدمهایم رو برای گرفتن تاکسی بلند کردم.
وقتي به بيمارستان رسيدم و پول تاكسي رو حساب كردم براي لحظه اي جلوي در بيمارستان ايستادم و نفسي تازه كردم. قلبم چنان در سينه ام بيتابي ميكرد كه انگار به جنگ مي رفتم. به ياد روزي افتادم كه براي گرفتن پول به پارك رفته بودم. ان روز هم همينطور بيتاب بودم و دل در سينه ام بي قراري ميكرد. راستي من براي چي اومدم اينجا؟ چرا اومدم؟ من كه اينجا كاري ندارم. همونطور ايستاده بودم. نه پاي رفتن داشتم نه پاي برگشتن كه بالاخره صداي مردي من رو به خودم اورد.
-خانم ببخشيد...
سر برگردوندم و ديدم كه سد راه مردي شدم كه وسيله اي چرخ دار رو حمل ميكند. عذر خواهي كردم و خودم رو از سر راهش كنار كشيدم و بدون اينكه ذهنم فرماني به اعضاي بدنم ارسال كنه دست و پايم به حرکت در امد و راهي پذيرش بيمارستان شدم.
جلوي پذيرش بيمارستان ايستاده بودم و نميدونستم بايد چي بپرسم... اقايی روبروي پرستاري ايستاده بود و با او بحث ميكرد. به قدري عصبي بودم كه نميتونستم ذهن اشفته ام رو در اختيار خودم بگيرم. متوجه نشدم كه اون اقا كي رفت و نگاه هاي متعجب پرستار من رو به خودم اورد.
-ميتونم كمكي كنم؟
اب دهانم رو كه چون سنگی در گلويم سنگيني ميكرد فرو بردم و با صداي خفه پرسيدم:
-ارغوان...
romangram.com | @romangram_com