#باغ_پاییز_پارت_415
-ببينيد اقاي دكتر اينكه شما اينقدر سخاوت داريد هيچ شكي درش نيست. شما انسان فهميده و والا مقامي هستيد. اما...
-اما چي؟
-گاهي اوقات اون چيزيهايي كه ما اطرافمون مي بينيم حقيقت ندارند. شما در حال حاضر دختري رو مي بينيد كه تا دو سه ماه ديگه ليسانس ميگيره. دختري رو ميبينيد كه توي يكي از خونه هاي شيك در يكي از بهترين مناطق تهران ساكنه. شما دختري رو مي بينيد كه يكبار ازدواج ناموفق داشته و يه فرزند هم ثمره همين ازدواجش بوده. اما حقيقت اينجوري كه مقابل ديده شما قرار گرفته نيست. من... نميدونم چطور بهتون بگم. حقيقت جور ديگه ايه. اگه چند سال قبل بود مسلماً براي من گفتن حقيقت خيلي ساده تر بود. اما الان نه. من نميتونم پرده از رازي بردارم كه براي خودم شبيه يه كابوسه. پرده از زندگي بردارم كه تنها به همون علت خانواده شوهرم من رو طرد كردند...
ساكت شدم و بغضي كه سد گلوم شده بود رو فرو خوردم. پرهام ليواني نوشيدني مقابلم گرفت و من با تشكر ليوان رو از اون گرفتم و قطره اي براي رد نكردن دستش خوردم.
-نيازي نيست به خودت زحمت بدي. مني كه الان روبروي تو نشستم از چم و خم زندگيت باخبرم. به خدا قسم كه هيچي ميلي به دونستن حقيقت نداشتم اما اصرار مادرت براي گفتن حقيقت اونقدر زياد بود كه من ناخواسته پاي حرفهاش نشستم. اون بهم گفت كه از كجا به كجا رسيدي. بهم گفت كه چطور با همسر سابقت ازدواج كردي و حتي ... حتي گفت كه به خاطر علاقه شديدي كه بهش داشتي و بدون اينكه به عقوبتش فكر كني كاري كردي كه زندگيت از هم بپاشه. حالا من از همه چيز باخبرم اما باز هم خواستار زندگي با كسي هستم كه شده همه فكر و ذكرم...
جرئت سر بلند كردن و نگاه كردن به صورتش رو نداشتم. يعني ارزش من اينقدر بالا بود كه او با داشتن اين همه مزيت حاضر بود باز هم با من زندگي بكنه؟ نه او به خاطر عشق خودش اين كار را مي كرد. سرم رو بلند كردم و در حالي كه قطره هاي اشك داخل چشمانم مي لرزيد نگاهش كردم. او لبخندي به پهناي صورتش روي لبانش نشست و بعد در حالي كه خيره خيره نگاهم مي كرد سكوت كرد. انگار ميخواست رازش رو از نگاهش بخونم. بي اختيار ياد روزي افتادم كه توي خونه ارغوان من روي تاب نشسته بودم و سروش ازم ميخواست تا از نگاهش صداقت رو بخونم. اهي افسرده كشيدم و نگاهم به پشت سر پرهام افتاد. انگار كه جريان برقي به بدنم وصل كرده باشند. چشمانم بيش از حد باز شد. نگاه ميخكوبم روي كسي كه ان سمت سالن پشت پيانو نشسته بود ثابت مانده بود. او دستانش رو ارام ارام روي كليدهاي پيانو ميزد و با ارامش زمزمه ميكرد. صدايش انقدر نرم و شفاف بود كه مو بر تنم راست شده بود. چرا تا الان متوجه او نشده بودم؟ صدايش من رو به گذشته برده بود. پرهام داشت ارام ارام بي توجه به من صحبت ميكرد و من هر لحظه نگاه متعجبم به ارامش تبديل ميشد. صداي خواننده به قدري نوازش بخش بود كه در اعماق وجودم رسوخ كرده بود.
-همه چي آرومه ، تو به من دل بستي*** اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستي
همه چي آرومه غصه ها خوابيدند*** شك نداري ديگه تو به احساس من
همه چي آرومه من چقدر خوشحالم*** پيشم هستي حالا به خودم ميبالم
تو به من دل بستي از چشات معلومه*** من چقدر خوشبختم همه چي آرومه
romangram.com | @romangram_com