#باغ_پاییز_پارت_412


-با پرهام هنرمند. حس ميكنم دركم ميكنه. با مامان هم صحبت كردم، نظرش مساعده. بهار هم توي اين مدت بارها گفته كه پسر خوبيه. اون من رو دوست داره و مطمئنم با شرايط من كنار اومده. اخه ديشب تماس گرفت و ازم خواست تا باهاش برم بيرون... ديگه بسه هر چي منتظر سروش موندم. منتظر موندن من بي فايده است. سروش زندگيش رو بدون من از سر گرفته. پس چرا من خودم و يه بچه رو به خاطر سروش از بين ببرم؟ سامان يه پدر ميخواد. يه كسي كه بتونه بهش تكيه كنه. درست مثل من. منم دنبال يه سايه سر ميگردم. ميفهمي چي ميگم بنفشه؟ ازم نخواه صبر كنم. ازم نخواه... چون ديگه نميتونم. ديگه خسته شدم از اين بازي تكراري.

بنفشه اب دهانش رو فرو خورد و براي لحظه اي نگاه از صورت من گرفت. باز هم ميخواستم حرف بزنم. انگار متقاعد كردن او برايم از هر چيزي مهمتر بود. دوست نداشتم دوستي با بنفشه رو از دست بدم. دوستي با كسي كه توي بدترين شرايط زندگيم كنارم بود و خواهرانه بهم محبت كرد. حالا چرا بايد او رو از دست مي دادم. ميدونستم كه بنفشه با ازدواجم با هيچ كسي جز سروش موافق نيست. اما من تمام فكرهايم رو كرده بودم و حالا داشتم تصميم گيريم رو براي ديگران اعلام ميكردم.در اين مدت من بودم كه عذاب كشيدم نه بنفشه و نه ديگران. انها توي زندگي خودشون بودند و هرازگاهي با ياداوري من اهي ميكشيدند در حالي كه شب و روز كار من ،كار پاييز اه كشيدن شده بود.

-ببين بنفشه...

سرش رو برگردوند و به صورتم نگاه كرد. چشماش از اشك تر شده بود و چشمانش برق ميزد. دستم رو عقب زد و اروم از روي صندلي بلند شد و زمزمه كرد:

-مباركت باشه...

و بدون هيچ حرفي از سلف خارج شد. با رفتن او سرم رو تكون دادم و با خودم زمزمه كردم كه چرا هيچ كس من رو درك نميكنه؟ اگه ميموندم و عذاب ميكشيدم خوب بود؟

بنفشه حتي كلاسهاي باقي مانده رو هم شركت نكرده بود و به منزل رفت و من رو در تنهايي خودم باقي گذاشت. زماني كه دانشگاه رو به مقصد خونه ترك ميكردم روبروي درب دانشگاه با ماشين پرهام روبرو شدم. به قدري از ديدنش جا خوردم كه انگار اصلاً منتظر او نبوده ام. وقتي صداي بوق ماشينش رو شنيدم و چند ثانيه بعد خودش رو ديدم كه دستش رو روي سقف ماشينش گذاشته و نگاهم ميكند تازه متوجه قرارم با او شدم. اهسته جلو رفتم و سلام كوتاهي كردم و او هم با لبخند پاسخ داد.

وقتي كنارش نشستم عطر تندش مشامم رو ازرده كرد. با اينكه بوي عطرش خوش بود اما من هميشه بوي عطر سروش رو دوست داشتم. سرم رو تكون دادم و با خودم گفتم كه اين تازه اول راهه. از فردا بايد همه چيزش رو با سروش مقايسه كني و چقدر اين موضوع من رو ازار ميداد. پرهام بعد از اينكه كمي از دانشگاه فاصله گرفت با صدايي ارام پرسيد:

-خوبي؟


romangram.com | @romangram_com