#باغ_پاییز_پارت_400


-مامان چطوره؟ داروهاش رو مصرف ميكنه؟

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-اره به لطف شما خيلي بهتر شده.

سرش رو تكون داد و سكوت كرد. زير چشمي نگاهش كردم به سامان ذل زده بود و با ارامش موهاي سياه و نرم او را نوازش ميكرد. بغضي غريب گلويم رو فشرد. سروش عزيزم چطور فراموشت كنم؟ بايد رها ميكردم خودم رو . پرهام رو. نه نبايد او رو اسير خودم ميكردم. وگرنه تا اخر عمرم خودم رو نميبخشيدم. دستم رو روي گونه ام گذاشتم و حس كردم دماي بدنم بيش از حد بالاست. در حالي كه سرم پايين بود سعي كردم با عادي ترين جمله او را متوجه اشتباهش كنم.

-سامان جان بيا بغلم مامان. اقاي دكتر خسته شدند.

سرم رو بالا گرفتم و به او نگاه كردم. او به سختي سرش رو بالا گرفت و چشم به صورت من دوخت. لبخند تلخي زدم و چشم در چشمش شدم. به گمونم همه چيز تموم شد. بي اختيار عصبي شدم و سر خودم فرياد زدم به درك كه تموم شد. سرنوشت من هميشه مذخرف بوده و هميشه وداع و جدايي بوده. بابا. سروش. زندگيم و حالا هم پرهام. چيز تازه اي نيست كه. من پوست كلفت شدم. مهم نيست. ميره كه بره به درك. نگاهم رو به صورت سامان دوختم و با صدايي لرزان گفتم:

-سامان بيا...

سامان به نرمي از اغوش پرهام خارج شد و به سمتم اومد. هنوز نگاه ميخكوبش روي صورتم بود. عضلات صورتش سخت منقبض شده بود و رنگش به سپيدي ميزد. مطمئن بودم كه شديداً شكه شده. از روي كاناپه بلند شدم و سامان رو در اغوشم گرفتم و گفتم:

-بيا عزيزم بريم شير بهت بدم.


romangram.com | @romangram_com