#باغ_پاییز_پارت_390


سامان به خاطر گريه هاي مداومش زود چشم هاش پذيراي خواب شد. نميتوانستم هم مراقب مامان باشم هم مراقب سامان از اين رو ناچار به بهار زنگ زدم و از او خواستم تا به بيمارستان بياييد. بهار پشت تلفن هول كرد اما خيلي خيلي بيشتر از من بر رفتارش كنترل داشت. من خيلي عصبي شده بودم و اين رو دقيقاً حس ميكردم.

در بيمارستان تا رسيدن بهار سامان رو در اغوش يكي از پرستارها گذاشته بودم و پرستار او را كه خواب بود در كنارش نگه داشته بود.

به قدري عصبي بودم كه فراموش كرده بودم دفترچه مامان رو كجا گذاشتم. زماني كه پزشكش از من دفترچه اش رو خواست جلوي چشمان متعجب او كيفم رو روي صندلي خالي كردم و به دنبال دفترچه مامان گشتم و در همان لحظه چشمم به كارت پرهام هنرمند افتاد و برقي در چشمانم درخشيد. چيزي در ذهنم فرياد زد كه بايد با او تماس بگيرم. دفترچه را به پزشك دادم و از دفتر او خارج شدم و شماره همراه پرهام را گرفتم. بعد از اينكه تلفن سه بوق ممتد خورد صداي گرفته اي رو پشت خط شنيدم:

-بله...

اونقدر دلهره داشتم كه بدون اينكه سلام كرده باشم گفتم:

-با اقاي هنرمند كار دارم.

صدا با كمي مكث گفت:

-خودم هستم . امرتون.

-اقا پرهام خودتون هستيد؟


romangram.com | @romangram_com