#باغ_پاییز_پارت_381
-خوب بذار همه چيز رو از اول برات تعريف كنم. من يعني پرستو خانم...
مكثي كرد و نرم خنديد و بعد ادامه داد:
-دو تا برادر دارم و از اونجايي كه من تك دختر و از همه مهمتر ته تغاري هستم برادرانم خيلي دوستم دارند و از اونجايي كه من هم براشون جونم در ميره هميشه مركز توجه اونها قرار داشتم و از همه مهمتر سنگ صبورشون بودم. با اينكه فاصله سني بين من با اونها زياده اما رابطه خوبي با هم داريم. خوب من اين مقدمه رو گفتم كه بدوني براي چي من اينجا روبروت نشستم. يكي از بردارام يك سال پيش ازدواج كرده و در حال حاضر سر خونه و زندگيش هستش. واما برادر ديگه ام كه يك پزشك حاذق و البته مجرده... اين اقا داداش من به تازگي دلش رو پيش دختر خانمي ، با نگاه اول به زنجير كشيده و همه زندگيش رو ول كرده و منتظره كه اين دختر خانم بهش تلفن كنه و دعوتش رو كه به صرف قهوه بوده بپذيره. اما...
او شروع به خنديدن كرد و من در خلال صحبت هايش متوجه شدم كه او خواهر دكتر هنرمند هست. همان اقا پسري كه چشمانش ان شب حال و هواي ديگري به من بخشيده بود. چطور به اين سرعت او رو فراموش كرده بودم؟ اما حالا اين دختر خانم چي ميخواست از من؟
-خوب گمونم متوجه شدي من كي هستم و باهات چي كار دارم؟
سرم رو تكون دادم و گفتم:
-متوجه شدم كي هستي، اما هنوز متوجه نشدم براي چه كاري نزد من اومدي و البته چطور من رو پيدا كردي.
چشمكي زد و ادامه داد:
-خوب دختر جون اين كه مشخصه چطور پيدات كردم. ادرست رو اقا داداشم بهم داد.
تا دهان باز كردم حرفي بزنم دستش رو جلوي صورتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com