#باغ_پاییز_پارت_379

-خوب پاييز جون كجا بريم؟

او طوري با من برخورد ميكرد انگار مدتها بود من رو ميشناخت. لبخند زدم و گفتم:

-نميخواي بگي با من چي كار داري؟

ماشينش رو روشن كرد و گفت:

-صبر داشته باش چقدر تو عجولي.

از نوع صحبت كردنش خنده ام ميگرفت. او خيلي بي ريا بود. با دستم مسيري را نزديكترين كافي شاپ در مسير را داشت نشانش دادم و او به راه افتاد. جالب اينجا بود او برخلاف تمامي دختران هم سالش موزيك هاي جديد و غربي گوش نميداد. بلكه موسيقي سنتي در فضاي كوچك اتاقك ماشين طنين انداز شده بود. از سليقه اش خوشم امد و منتظر شدم تا او مقابل ان كافي شاپ ماشينش را نگه دارد.

زماني كه هر دو سفارش قهوه داديم او با تعجب يك تاي ابرويش رو بالا داد و با لبخندي مرموز نگاهم كرد. وقتي مردي كه براي سفارش گرفتن امده بود از ما دور شد با خنده پرسيد:

-اما برادرم ميگفت شما قهوه دوست نداريد.

با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم:

-برادرت كيه؟ اتفاقاً برعكس گفته ايشون من به قهوه اعتياد دارم.

romangram.com | @romangram_com