#باغ_پاییز_پارت_376
گرچه خنده ام گرفته بود اما نيشگوني از بازوي برهنه او گرفتم و با اخمي ساختگي گفتم:
-گمشو ديونه. خدا نكنه. خوب بده ميخوام يه روز از حضور من فيض ببري؟
بهار با صدا خنديد و گفت:
-نيست كه من به اون اخلاق سگت عادت كردم. براي همين با اين اخلاق مهربونت سازگاري ندارم.
-شما نظر لطفته. حالا هم بهتره بلند شي زود آماده شي تا از رفتن پشيمون نشدم.
مامان زودتر از همه جلوي در حاضر بود و اين كارش همگي ما رو به خنده انداخته بود. جالب اينجا بود كه سامان هم از فرصت استفاده كرده بود و لحظه اي از اغوش من دور نميشد. طفلك فرزند بيچاره ام از بس من رو با اخم ديده بود ميترسيد ديگر از اين فرصتها گيرش نيايد و به قدري با شيرين زباني هايش من رو به خنده انداخته بود كه باورم شده بود در حق انها ظلم ميكنم.
اگر چه روز شيرين و شادي رو پشت سر گذاشته بودم اما زماني كه شب فرا رسيد و ابرهاي تيره و تار اسمان شهرمان رو پوشاند دلم مالامال از اندوه شد و شادي ان روز جايش رو به قطره هاي اشكي داد كه از گوشه چشمانم روان شده بود. سامان با لبخندي كه به لب داشت در جايش خوابيده بود و عجيب بود ان شب خواب از چشمان من پر زده بود و نميدانستم بايد چه كار كنم. از اين رو به عقربه هاي ساعت نگاه كردم. يك ساعتي بود كه روي تخت دراز كشيده بودم و از اين دنده به ان دنده ميشدم. برخلاف خستگي كه داشتم چشمانم پذيراي گرماي خواب نبود. صداي تيك و تاك ساعت مانند چكشي بر سرم فرود مي امد و من رو عصبي ميكرد. از روي تختم بلند شدم و روبروي پنجره ايستادم و به بيرون خيره شدم. زلف سياه شب ارامش عجيبي بر سر شهر انداخته بود و خاموشي و تاريكي كوچه ما رو در اغوش فشرده بود. برگهاي درختان بر اساس نسيمي كه ارام مي وزيد به نرمي تكان ميخورد و بر شيشه اتاقمان ميخورد . نگاهم رو به صورت مهتابي رنگ سامان دوختم. به سمتش رفتم و لحافش رو روي تنش كشيدم اما او با پاهاي تپلش ان را كنار زد و من باز هم اهسته تر از قبل اين كار را كردم و به همان نرمي صورت چون برگ گلش رو بوسيدم و از خدا طلب سعادت براي او كردم و باز دوباره به سمت پنجره برگشتم. نميدانستم در ان شب جادويي چه اتفاقي افتاده كه خواب از چشمانم رخت بسته. بي اختيار دوباره نقش ان چشمان قهوه اي رنگ در خيالم نشست. عصبي از دست اين عقل معيوب و فكر بي پروا ضربه اي به سر خودم زدم و براي ازار دادن خودم به ياد سروش افتادم. اوردن نامش همانا و نشستن اندوه در قلبم همانا. چقدر دلتنگش شده بودم. اي كاش در اين شب بي قراري در كنارم بود تا با ارامش به اغوش مهربانش فرو ميرفتم و او با نوازش هايش و زمزمه هاي مهربانش خواب رو به چشمانم هديه مي كرد. يادش بخير اون شبهايي كه بي خواب ميشدم نه قرص نه فكر و خيال بلكه تنها اغوش او بود كه خواب رو به چشمانم مي بخشيد. اي خداي بزرگ تا كي بايد حسرت اون روزهاي شيرين رو بخورم در حالي كه سروش حتي به ياد من نيست. باورم نميشه كه اون از من متنفر باشه. نه اين محاله. مطمئنم دوستم داره. چون نگاهش اين رو ميگه . اي كاش مي تونستم دوباره ببينمش. چقدر از روزي كه در عروسي بهار او رو ديدم مي گذره و هر روز حس ميكنم به اندازه يك اقيانوس فاصله بين ما مي افته. اما مطمئنم اين فاصله هم تا به حال نتونسته درياچه اي از علاقه ام به او كم كنه. هنوز ديوانه وار مي پرستيدمش. اي كاش به جاي حماقتم مي توانستم موضوع رو با سروش در ميون بذارم و از نقشه اي كه براي پدرش كشيده بودم او را مطلع كنم. نفس عميق ديگري كشيدم و به سوي تختم روان شدم. در حالي كه شانه هايم از اندوه اين دوري خميده شده بود.
روي تختم دراز كشيدم و در حالي كه باز هم گونه هايم از اندوه سرانجام اين عشق تر شده بودم با خودم زمزمه كردم كه خدايا كمكم كن فراموشش كنم.
romangram.com | @romangram_com