#باغ_پاییز_پارت_371
-بله اقا امری داشتید؟
او به محض دیدنم گل از گلش شکفت و لبخند زنام و با احترام گفت:
-راستش بله با شما کار داشتم.
اخمی کردم و با لحنی رسمی گفتم:
-خوب امرتون؟
او دستی میان موهای بلندش کشید. موهایش خرمایی رنگ و چشمانش قهوه ای خوش رنگ بود. صورت کشیده و عضلانی اش لاغر بود و قد بلندی داشت و با کت و شلوار طوسی رنگی که به تن داشت بی شباهت به یک سوپر استار سینما نبود. ته ریشی در صورتش به چشم میخورد که به نظرم چهره اش رو جذاب تر کرده بود. به محض اینکه متوجه نگاه کنجکاوم شد لبخندی کج روی لبانش نشت و لبان کشیده اش از هم باز شد و گوشه چشمانش چین افتاد. از دستم خودم که اینقدر در چهره اش کنجکاوی میکردم بدم امد و اخمم رو پررنگتر کردم و منتظر به چشمانش خیره شدم و او زمزمه کرد:
-گمان نمیکنم اینجا مکان مناسبی برای صحبت کردن باشه.
اب دهانم رو فرو خوردم و پیش خودم گفتم که چه صدای خاصی داره. در کلامش نوعی تحکم موج میزنه. صدای بم و مردانه اش گوشنواز بود و لحنش طوری مودبانه بود که نشان میداد از خانواده بااصالتی و تحصیل کرده ای هستش. سعی کردم افکارم رو که دست به شیطنت زده بود رو یک جا جمع کنم و با عصبانیت با او برخورد کنم اما عجیب بود که نمیتونستم. عجیبتر اینکه با لبخندی که از به وجود امدنش روی لبهایم عصبی شده بود زمزمه کردم:
-در چه موردی باید با هم صحبت داشته باشیم؟
با شیطنت یک تای ابرویش رو بالا برد و در حالی که هنوز همان لبخند کج رو روی لبانش حفظ کرده بود با همان تحکمی که در صدایش موج میزد زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com