#باغ_پاییز_پارت_362
-با هم اومدیم.
بعد رو به من کرد و در حالی که نگاهش به سامان بود گفت:
-نمیخوای باهاش روبرو شی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-بهتره دیگه حرفش رو نزنیم.
و بعد برای عوض کردن بحث به سامان نگاه کردم و گفتم:
-موندم توی این سر و صدا این بچه چطور خوابش برده.
اواخر شب بود و همه باغ رو ترک میکردند. سامان رو در اغوش مامان رها کردم و باغ رو برای خداحافظی و راه انداختن بنفشه ترک کردم. بنفشه کنارم راه میرفت و از اینکه در این شب به او خوش گذشته صحبت میکرد و من در سکوت با اضطرابی که بیجهت گریبانگیرم شده بود میجنگیدم. به محض اینکه از باغ خارج شدیم ماشین احمد رو دیدم که روبروی درب بزرگ باغ به انتظار ایستاده و خودش هم ... خودش هم کنار او ایستاده بود. از پشت هم میتوانستم اندام رشید و زیبایش رو تشخیص بدم. بغضم رو فرو خوردم و دست بنفشه رو گرفتم. او کنار گوشم زمزمه کرد:
-چرا اینقدر یخ کردی؟
romangram.com | @romangram_com