#باغ_پاییز_پارت_353
-رفته بودیم کمی خرید کنیم.
در یخچال رو برای برداشتن لیوانی اب پرتقال باز کردم و سن ایچ را از داخل یخچال برداشتم. میخواستم در یخچال را ببندم که صدای خنده سامان بلند شد و در همخون حال گفت:
-ماما بابا...
وقتی این جمله از دهانش خارج شد بی اختیار دستانم شل شد و سن ایچ از دستم رها شد و به زمین افتاد. میان در یخچال ایستاده بودم و با دهان باز و چشمانی اشک الود به سامان ذل زده بودم. یادم نمیاد که او را به گفتن نام بابا ترقیب کرده باشم. سامان با دیدن من در ان وضعیت با خنده دوباره تکرار کرد:
-بابا... بابا...
در یخچال را بدون اینکه ببندم رها کردم و با گریه به داخل اتاقم دویدم. باورم نیمشد که روزی با گفتن این کلمه اش اینقدر بهم بریزم. حالا او ده ماهه بود و برای بار اول بود که پدرش را به نام میاورد. سرم رو به دست گرفته بودم و گریه میکردم. وحشت بر جانم ریخته بود.با خودم گفتم که وای به حالت پاییز. حالا این فقط گفته بابا تو اینطور بهم ریختی. فردا پسفردا بگه بابام کیه و کجاست چه خاکی میخوای به سرت بریزی؟ چه جوابی داری بهش بدی؟ میخوای بگی باباش چرا ترکت کرده؟ گریه بی تابم کرده بود و سینه ام میسوخت. سرم را روی متکا گذاشتم و با صدای بلند به گریه افتادم و اصلاً متوجه نشدم کی در اتاقم باز شد و سامان و مامان کی وارد شدند. با نوازش دستهای مامان روی موهایم و صدای نرم سامان که مرا به نام میخواند سر بلند کردم و سامان رو در حالی که بغض کرده بود دیدم. باز هم بغضم ترکید و در حالی که گریه میکردم سامان رو به اغوشم گرفتم و به گریه پرداختم. بیچاره سامان عزیزم از وحشت با صدای بلند به گریه افتاده بود و من هم گریه میکردم و هم سعی میکردم او را اروم کنم و گرچه موفق نمیشدم و مامان هم در حالی که سعی میکرد من رو دلداری بده خودش هم گریه میکرد. بالاخره سامان با همان وضعیت در اغوشم به خواب رفت و من هم ارام شدم. نگاه مامان به صورتم طوری بود که میخواست چیزی بگوید و من هم نمی فهمیدم او چه میخواهد. سامان رو در حالی که هنوز اماده گریه بودم روی تختش خواباندم و به سمت مامان رفتم. مامان دستم رو گرفت و من رو همراه خودش از اتاق خارج کرد و هر دو به اشپزخانه رفتیم. شرمم میشد به چشمای مامان نگاه کنم و مامان هم این رو حس کرده بود و بعد از اینکه لیوان چایی مقابلم گذاشت با صدایی نرم گفت:
-پاییز امروز خانم راد دوباره تماس گرفت.
بدون اینکه سر بلند کردم دستم رو روی لیوان گذاشتم و حرارت و داغی چای دستم رو سوزاند اما سوزشی که در قلبم حس میکردم بدتر از سوزش ان چای داغ بود. اب دهانم رو فرو خوردم و مامان ادامه داد:
-ازم خواست باهات صحبت کنم تا برای خواستگاری بیان خونمون.
سعی میکردم ارامشم رو حفظ کنم و مامان رو نرنجونم مخصوصاً که قلبش شدیداً ناراحت بود و من از این موضوع مطلع بودم. او از بس غصه من رو خورده بود قلبش سخت رنجش میداد و مخصوصاً که در این مدت یک بار هم برای انژیو قلبش به بیمارستان رفته بود و من از ترس ناراحتی او لبم رو به سختی به دندان گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com