#باغ_پاییز_پارت_351
تمامی روزهای من و بهار و مادر در کنار سامان میگذشت. گرچه او ساکت و ارام یا در خواب بود و یا در حال شیر خوردن اما با این حال ما هر سه بیتاب یک لبخند زدن او بودیم. بهار در کنار من مینشست و ساعتها به صورت معصوم و زیبای سامان نگاه میکرد و من با گریه کردنش چنان بی تاب می شدم که بی درنگ او را در اغوشم میگرفتم و شگفتا که به محض در اغوش کشیدنش ارام میشد. چیزی که من در اغوش مادر پیدا میکردم او هم در اغوش من پیدا می کرد. ارامش. ارامشی بی همتا. بهار دستهای ظریف او در در دست میگرفت و سامان دستهای او را محکم میان انگشتان کوتاه و کشیده اش میگرفت و بهار ذوق زده صورتش را میبوسید و از شباهتش به سروش میگفت. لحظه هایی که او به گریه میافتاد من هم سخت اشفته میشدم و با در اغوش کشیدنش لالایی که بابا برای من میخواند را برایش زمزمه میکردم. بغض غریبانه به سراغم می امد و هر بار با لبخند سامان به یاد سروش می افتادم و ناراحت بودم از اینکه سروشم در کنارمان نیست تا از این لحظه ها لذت ببرد. کامیار هر بار که به سراغمان می امد هدیه ای گرچه کوچک دستش بود و هر بار با این کارش من رو شرمنده حضورش می کرد.
بنفشه به همراه احمد به دیدنمان امدند و با امدنشان باز هم یاد سروش را برایم اوردند. احمد در حالی که سامان رو در اغوشش گرفته بود با لحن غریبی ندامتم می کرد و از من میخواست به خاطر سامان هم که شده از خر شیطان پیاده شوم و حقیقت ماجرا را به سروش بگویم. اما افسوس از حماقتهای بی پایان من و افسوس که نمی تواستم غرور زخم خورده ام را التیام بخشم و از این عذابی که میکشم خودم رو رها کنم. بنفشه از دانشگاه برایم میگفت و از اینکه بدون حضور من چقدر تنهاست و میگفت که بدون حضور من لحظه ها برایش سخت و طاقت فرساست و با لبخند گفت که از ترمهای بعد واحدهای کمتری انتخاب خواهد کرد تا با من کلاسهایش را هماهنگ کند و من هم به او قول دادم به محض اینکه یک ترم مرخصی ام به اتمام رسید با برداشتن واحدهای بیشتر خودم را به او برسانم. بنفشه میگفت وقتی بچه ها خبر فارغ شدنم را شنیده بودند خیلی خوشحال شده بودند و از پیمان برایم میگفت که برایم کارت تبریکی فرستاده و پیغام داده که هر مشکلی داشتم با کمال میل حاضر به رفع ان هست و با این حرفش اتش انتقامم از سروش رو در وجودم شعله ورتر کرد. زمانی که انها رفتند ساعتها با خودم خلوت کردم و حتی به این نتیجه رسیدم که به پیمان پاسخ مثبت بدهم و سروش رو به خاطر بلایی که سرم اورد مجازات کنم اما به محض اینکه نگاهم در چشمهای سیاه همچون شب سامان افتاد قلبم فرو ریخت و باز هم یاد نگاه های عاشقانه سروش افتادم و بر خوردم نهیب زدم که هیچ کس نمیتواند عشق او را در قلبم بگیرد.
اه که لحظه ها بی شتاب میگذشتند و به فکر این نبودند که من جدایی از سروش چقدر برایم سخت است. با اینکه حالا سامان رو در جوارم داشتم اما باز هم بیشتر به یاد سروش می افتادم. به یاد غریبی ام در ان روز که توسط سروش محاکمه شدم. به یاد اینکه چقدر دوستش داشتم و او چقدر بی رحمانه شلاق کلماتش را بر پیکر شوک زده من فرود می اورد. ساعتها می نشستم و در حالی که سامان رو در اغوشم داشتم درد و دل میکردم.
روز به روز با بزرگتر شدن سامان شیرین زبانی هایش بیشتر میشد و من رو بیشتر از پیش شیفته خودش میکرد. به قدری دوستش داشتم که دلم نمیخواست از او جدا شوم. تمام هزینه های زندگیم با سامان رو از سود پولهایی که در بانک داشتم تامین میکردم و این را حق مسلم سامان میدانستم و به هیچ وجه از این کار ناراحت نبودم و خدا را شاهد میگرفتم که اگر سامان در زندگیم نبود محال بود لحظه ای حتی فکر استفاده از ان پولهای نکبتی به ذهنم بیفتد.
سامان اولین کلمه ای که به زبانش اورد ماما بود و بعد از ان به به و ددر را فرا گرفت. او اکثراً روزها با مامان در خانه تنها بود و من به دانشگاه میرفتم و با برداشتن واحدهای بیشتر سعی میکردم زودتر از شر دانشگاه راحت شوم و خستگی بعد از دانشگاهم با دیدن چهره شیرین سامان برطرف میشد.
تازه از دانشگاه برگشته بودم و خسته از کثرت کلاسها و سنگینی درسهایم سردرد سختی گرفته بودم. به محض اینکه به خانه رسیدم سامان را صدا کردم و وقتی از او جوابی نشنیدم با خودم گفتم به احتمال زیاد خواب است چون ساعت سه بعدازظهر بود و از این رو اهسته بدون اینکه به اتاقم بروم همانجا لباسهایم رو از تنم خارج کردم رفتم و بعد بدون اینکه سراغی از مامان بگیرم به دستشویی رفتم و دست و صورتم را شستم و بعد به پذیرایی امدم و از سکوت خانه سخت تعجب کردم و با خودم گفتم که یعنی مامان و سامان کجا رفتند که صدایی از انها نمیاد و از این رو به اتاق مامان رفتم و چون مامان رو در انجا ندیدم به اتاق خودم و بهار رفتم و چون تخت خالی سامان را دیدم با خودم گفتم که یعنی مامان کجا رفته که به من چیزی نگفته و بعد برای اینکه فکرم را مشغول نکنم لباسهایم را در کمد جا به جا کردم و از خستگی زیاد روی تختم دراز کشیدم و متوجه نشدم کی اغوش گرم خواب پنجه هایش رو در میان موهایم فرو برد و در گوشم زمزمه بی خبری را سر داد و کی چشمانم پذیرای رویای شیرین با سروش بودن شد.
-ماما... ماما ...
چشم که باز کردم سامان عزیزم را بالای سرم دیدم که با دستهای کوچکش به سرم ضربه های نرمی میزد. با دیدنش بخند به لب اوردم و بی اختیار دلم برای در اعوش کشیدنش ضعف رفت. روی تخت نیم خیز شدم و با عشق او را در اغوشم کشیدم و زممزه کردم:
-سلام عزیز دل مامان. خوبی فدات بشم من؟ اخ که اگه بدونی مامان چقدر دلش برات تنگ شده بود.
و تند تند گونه هایش رو از عشق ومحبت بوسه هایم گلگون کردم. سامان میخندید و من با عشق عطر تنش رو به ریه هایم میفرستادم. او را در اغوشم کشیدم و پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com