#باغ_پاییز_پارت_342
-عیدت مبارک باشه احمد خان. اینجوری تحویل میگیری مهمونت رو ؟ دست مریزاد بابا.
او که تازه به خودش امده بود سری تکان داد و با وحشت گفت:
-باورم نمیشه تو بارداری پاییز؟
سرم را تکان دادم و رو به بنفشه که با چهره ای درهم نگاهمان میکرد کردم و گفتم:
-نه بنفشه جون این شوهرت ما رو نمیخواد تحویل بگیره.
احمد با استرس گفت:
-بیا بنشین پاییز.
لبخند زدم و به سمت مبلی که او اشاره کرده بود رفتم. کیفم رو به روی مبل کناری ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. گرچه ظاهرم ارام بود اما باطنم طوفانی بود. به خودم لعنت فرستادم که چرا احمد رو فراموش کرده بودم. انگار چون مادر به وضعیتم پی برده بود همه دنیا فهمیده بودند. اگر به سروش بگوید چه؟ از این رو با وحشتن به بنفشه نگاه کردم. بنفشه که متوجه اضطرابم بود لبخند زد و گفت:
-خوب پاییز جون تعریف کن ببینم مسافرت خوش گذشت؟
romangram.com | @romangram_com