#باغ_پاییز_پارت_337

. بعد با نگاهی به صورت کتعجب سروش زیر لب خداحافظی کردم و به سرعت از انها جدا شدم. از اینکه سروش از من دعوت نکرده بودم به شدت ناراحت شدم. او هنوز همسرم بود. چقدر بی وفا بود خدای من این مرد. اهی کشیدم و به یاد ان لگد محکمی که به پهلویم خورد افتادم و لبخند به لب اوردم و به کودکم که دیگر حرکتی نمی کرد شکایت پدرش رو کردم.

تازه به خانه رسیده بودم که تلفن همراهم به صدا در امد. کیفم رو روی تختم گذاشتم و با دیدن شماره بنفشه لبخند به لب اوردم.

-الو سلام.

-سلام خوبی؟

-چیه زنگ زدی بپرسی خوبم یا نه؟ ما که الان با هم بودیم.

خندید و گفت:

-نه خره زنگ زدم خبر بهت بدم.

-حالا چه خبر؟

-خبر دارم در حد تیم ملی.

لبه تخت نشستم و پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com