#باغ_پاییز_پارت_335
-حال مادر جون و بهار چطوره؟
از اینکه حال ماماینا رو می پرسید بدون اینکه سلامی به من کرده باشه خیلی ناراحت شدم. اما برای اینکه نشان بدم نسبت به او بی اهمیت هستم سر بلند کردم و با لبخند مصنوعی که به لب داشتم گفتم:
-خوبن. خیلی خوب.
لبخندش پررنگتر شد و با نیش زبانش گفت:
-کاملاً مشخصه.
و به من اشاره کرد. بی اختیار ابراوانم در هم گره خورد. او به چاقی ام اشاره می کرد. مطمئناً از مراسم ازدواج بنفشه به اون ور وزنم افزایش پیدا کرده بود و صورتم تپلتر شده بود و او به این موضوع اشاره می کرد. با بغض سر تکان دادم و بی اهمیت به او رو به بنفشه گفتم:
-خوب بنفشه جون عید بهت خوش بگذره .
بنفشه دستم رو فشرد و با لبخند مهربانی گفت:
-فدات بشم عزیزم حتماً بهم سر بزن منم میام دیدنت.
سرم رو تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com