#باغ_پاییز_پارت_320
مامان رو بوسیدم و او سرمر و نوازش کرد و گفت:
-الهی فداش بشم. بچه ام همش میریزه تو خودش.
دیگه نمیتونستم اونجا بایستم. هر لحظه امکان ریزش اشکهایم بود. با ناراحتی او را ترک کردم و در میان جمعیت شروع به قدم زدن کردم. ادمها مثل ریگ در هم می لولیدند. زن ها و مردها دست در دست وکنار هم می رقصیند و صدای خنده های کذایی انها روی نرم میرفت. به انها نگاه میکردم و در دلم میگفتم چقدر خوش هستند. در همان میان چشمم به بنفشه و احمد افتاد که میان جمعیت می رقصیدند. رقص نور باعث شده بود که چشم چشم رو نبینه. کلافه سعی کردم درست جایی بایستم. انگار که تصاویر قطع و وصل میشدند و ادمها مانند ادم اهنی حرکت میکردند. از تصور این صحنه بی اختیار لبخند زدم و در همان لحظه صدای خنده دختری از نزدیکی گوشم باعث شد سر برگردوندم.
با دیدن او کم مانده بود غالب تهی کنم. ای خدای من این دختر اینجا چه میکرد؟ کمی دقت کردم. او با لباس مفتزحی در حالی که کنار مردی ایستاده بود گرم خنده بود. مرد پشتش به من بود و من تنها کت وشلوارش رو میدیدم.پری با سرخوشی موهای شینیون شده اش رو که این بار به رنگ بلوند روشن بود رو از روی گونه اش کنار زد و سر در گوش مرد جوان چیزی گفت و بعد خنده ای مستانه زد. بی اختیار با دیدن او همه وجودم سرشار از نفرت شد. لباس قرمز تنگش که اندام ظزیفش رو به زحمت در خود جا داده بود هر ان به سمت پارگی میرفت. کفشهای پاشنه بلندش قدش رو بلندتر از انچه بود نشان میداد و در تاریک روشن سالن بی شباهت به جودی ابوت با ان پاهای بلند و دراز نبود. از تصور ان فکر خنده ام گرفت و در همان لحظه نگاه وقیح او هم روی چشمهای من ثابت موند و بعد از لحظه ای پوزخندی مزحک به لبان قرمز رنگش اضافه شد و با ابرویی بالا برده به مردی که روبرویش ایستاده بود چیزی گفت و چند لحظه بعد ان مرد هم به سمتم چرخید. از دیدن سروش در کنار او کم مانده بود قالب تهی کنم. وای خدای من... باورم نمیشد که او دست در دست سروش اونجا ایستاده باشه. اون همسر من بود. چطور به خودش اجازه میداد در هنگامی که هنوز من به عنوان همسرش هستم با دختری مانند پری که من از او متنفر بودم به مهمانی برود.
سروش هم با نگاهی که هیچ از ان سر در نمی اوردم نگاهم میکرد و لبخندی به لب دشات. بی اختیار توجه ام به دستهای انان جلب شد. پری دست سروش رو در دست داشت و ان رو نوازش میکرد. بغضی سخت گلویم رو فشرد. بی اختیار رو برگردوندم و به سرعت از سالن خارج شدم. در حالی که در این بین به ادمهایی که میرقصیدند برخورد کردم. همانطور که از سالن خارج شدم. گونه هایم از اشک تر شد. سزدی هوا در گونه های اتش گرفته من بی تاثیر نبود و در همان لحظه سرمای خاصی رو حس کردم. همه وجودم از نفرت و حسادت میسوخت و وجودم لحظه لحظه اب میشد. حس کردم غرورم در حال شکستن و خورد شدن بود. نه به طور حتم غرورم شکسته بود و من ی اطلاع بودم. عصبی و سر درگم راه الاچیق کوچکی که در باغ بود رو پیش گرفتم. در ان سردی هوا هیچ کسی در بیرون از محوطه نبود و همه ترجیح میدادن در گرمای دلپذیر سالن باشند و از جو شاد استفاده کنند. اما کسی مثل من که با دیدن پری در جوار همسرم، در جوار عشقم و پدر فرزندم به خود ین اجازه رو میداد که گرمای لذت بخش داخل سالن رو به سرمای سخت باغ ترجیح بده. دستم رو به روی شکمم گذاشتم و در حالی که روی صندلی چوبی الاچیق نشسته بودم با خودم زمزمه کردم که همه چیز تموم شد. از سروش متنفرم. سخت دلم گرفته بود و هر لحظه انتظار این رو داشتم که اشکهام روی گونه هام جاری بشه اما عجیب بود که ارامش خاصی وجودم رو در بر گرفته بود. فرزند عزیزم در ارامش به سر میبرد و من با خودم فکر میکردم چقدر در حق او ظلم کرده ام. چقدر این موجود نازنین ارام و مهربان است و حال وخیم من رو همیشه درک میکنه. از این حس که اگر همسری مهربان ندارم فرزندی مهربان دارم و با این فکر بر خودم بالیدم و در دلم از خدا خواستم فرزندم هر چه هست سالم باشد تا اخر عمر بر او و مهربانی هایش تکیه کنم. دستم رو از روی شکمم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم اما هنوز لبخند روی لبم بود. دیگه به سروش و پری فکر نمیکردم و با خودم گفتم گور پدر هر دوشون. چرا لحظه های شیرین با فرزندم بودن رو به خاطر کثافت کاری های انها از دست بدم. اگر تا به حال حسرت این رو داشتم که سروش برگرده حالا دیگه هیچ نیازی به وجودش نبود. مطمئناً دیگه اون دستها دستهای پاک سروش من نبود. چون تن کسی رو مثل پری در اغوش داشت. سرم رو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم. چون سرما رو تازه داشتم حس میکردم. به محض اینکه پا از الاچیق بیرون گذاشتم چهره پری رو در مقابلم دیدم. او که با همان لباس نیمه عریان روبروی در الاچیق منتظرم بود من رو وحشت زده کرد. بی اختیار قدمی به عقب برداشتم اما باز بر اعصابم مسلط شدم و به سمت او حرکت کردم. زمانی که میخواستم از کنارش بشم با لحن کشدار و مزحکی گفت:
-به به پاییز خانم. احوال شریف؟
ایستادم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم و از این رو پاسخ دادم:
-متشکرم از احوال پرسی های شما.
لبخندی زد و چشمان کشیده اش برقی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com