#باغ_پاییز_پارت_317
بهار با خنده ای که روی لبانش بود بلند شد و گفت:
-صبر کن منم میام...
-بیا بریم.
با بهار از میز فاصله گرفتیم و من ان لحظه بود که نفم رو به سختی بیرون دادم. انگار با ان نفس همه اضطراب و تردیدهایم رو بیرون فرستادم. بهار دستم رو به دست گرمش گرفت و با وحشت گفت:
-وای پاییز حالت خوبه؟ چقدر سردی...
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
-هیچ فکر نمیکردم این قدر وقیح باشه...
بهار فشاری به دستم وارد کرد و گفت:
-خواست نشون بده که وجودت براش بی اهمیته...
برگشتم به سمتش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com